وقتی غمگین بودم،
وقتی دلم میگرفت،
وقتی تنهایی خِرَم را میگرفت،
وقتی زندگی دستهایش را
دور گردنم میگرفت و فشار میداد،
به تو فکر میکردم.
این روزها اما
وقتی به تو فکر میکنم
غمگین میشوم،
دلم میگیرد،
تنهایی خِفتم را میچسبد و
زندگی آن دورها زیر سایهی درختی
لم داده،
پیپ خاموشش را
گوشهی لب گذاشته و
به من میخندد!
–
به نوشتههایم سر میزنم
به شعرهایم
به واژههایی که میان قلبم پنهان کردهام.
هیچ کجا نیستی.
بارها طلوع و غروب خورشید را
به نظاره نشستم.
روی ساحل دریا
دنبال حرف اول نامت گشتم.
شبانهروز منتظر قاصدک ماندم.
مگر خبری از تو بیاورد.
قطره شدی و به دل زمین رفتی!
بیآنکه به ابری بیندیشی
که از غمِ دوریات
خودش را تکه پاره کرد.
تکهای بر فراز دریا بارید.
تکهای بر فراز کوهها و
تکهای بر فراز دشتها بارید.
بارید و بارید و بارید
اما تو را نیافت.
آخر بگو تو کجایی؟
–
دستهایت را به من بده
و دلت را
نترس
اینجا هیچ کس قوهایِ سفیدِ نشسته بر آبیِ مردابها را نمیبیند.
تنها عشق میتواند
از دستهایمان، بالهایی برویاند
برای دیده نشدن.
–
شرارهایست
شهوتِ دیدنِ تو
که به آنی میسوزاند و
خاکسترم میکند.
عمارتی تودرتو و تاریک است
ندیدنت اما
که گم میشوم در بیراهههای آن.
میان دیدن و ندیدنت
میان روشنایی و تاریکی
در رفت و آمد است
پرندهی خیالت.
همچون لرزشِ نورِ مشعلی در تاریکیِ هزارتویی
یا چشمک زدنهای فانوسی
در دل دریا.
–
اَشکراهیست بنبست
رودی که مرا به دریای سیاه چشمانت نرساند!
–
در سیاهیِ چشمانت
ستارهای شعله میکشید
که مرا در خود میسوزاند.
کاش
تو دیگر، آتش روشن نمیکردی!
–
دانههای رویا بارید
بر چتر رنگین کمانیام
آن هنگام که همدیگر را
سخت بوسیدیم.
–
نترس از دوست داشتن
نور که میشکند
رنگینکمان متولد میشود!
–
با دود به آبیِ آسمان میرساندم پیامم را.
هر روز بخشی از وجودم را
بخشی از شعرم را
به آتش میکشیدم.
مدتها بود که دیگر چشم چشم را نمیدید
سرفه بود و سرفه و سیاهسرفه،
در سیاهیِ نشسته در آسمان
و سفیدیِ کفنِ جملهای که میخواست بگوید:
“دوستت دارم”.
–
هنوز هم میشود
تشنگیات
از سراب کوچکی بگذرد و
بوسهای بر ماهِ روی آب بزند!
–
باید هنوز کسی باشد،
که بیقضاوت تمام حرفهایت را به او بگویی.
باید هنوز کسی باشد،
که معنای سکوتت را بفهمد.
آغوشی باشد،
که خانهی امنت باشد.
باید هنوز رویایی باشد،
تا توان ادامه دادن به تو بدهد.
–
باید هنوز گوشی باشد،
برای شنیدن سکوتت.
آغوشی،
برای رها شدن.
و رویایی،
برای ادامه دادن…
–
میگویند:
همیشه راهی هست.
آری، همیشه راهی هست
به سیاهی نشسته در چشمهایت.
–
میخواهم
تعبیری تازه داشته باشم
از فالی تکراری!
نگاهی نو داشته باشم
به جبری اختیاری!
و جهانی تازه بسازم
با واژههای رویایی
تا از خوابِ شعرهایم
عشق و ترانه و آزادی فوران کند.
–
عاشق که میشویم،
بهار از راه میرسد
گلها میشکُفند و
پرندهها آواز سر میدهند.
عاشق که میشویم
دنیا رنگیتر میشود
زندگی زیباتر
و ما مهربانتر میشویم.
–
هر روز را
اینگونه شروع میکنم
که کمی بیشتر دوستت داشته باشم
که کمی بیشتر تو را زندگی کنم
و کمی بیشتر و بهتر
در تو بمیرم.
–
زخمهایم را زندگی میکنم
دردهایم را میشمارم
و تو را
که مخرج مشترک هر دویشان هستی!
کار غمگنانهایست میدانم
اما همچنان زیباست.
–
قاصدک از ترسِ باد به تندباد،
سنجاقک از ترسِ تندباد به طوفان،
و من از ترسِ طوفانِ عشقت
به تو پناه آوردم!
–
قاصدک از ترسِ باد گذشت
پرنده از ترسِ سنگ و
در اما
هنوز از ترس باز نشدن به رویت واهمه دارد!
–
پاککن را برمیدارم.
پاک میکنم تو را از زندگیام.
تو اما
پررنگتر میشوی
گستردهتر، حجیمتر.
چون قطره اشکی چکیده از چشمهایی مداد کشیده،
رودی سیاه میشوی بر گونهها.
یا همچون لکهی جوهری بر سفیدی کاغذ
پخش میشوی
در امتدادِ خطِ زندگیام.
–
فرو میریختم
هر بار که بذرهایِ انکار را
در سینهام میکاشتی.
و من چون مترسکی
فریادهای بریده بریدهام را
در سایهی سکوتی سیاه
به خورد درنایی زیبا میدادم
که ترانهای با ساز دلم بخوانند،
همراه با چنگی که بر باد میزدم!
–
و من همچنان
در انتظار شفاف شدنِ رودخانهای هستم
که تو از آن گذشتهای و
آرام شدنِ امواج سنگهایی که خدا
از سر بیحوصلگی در آن میاندازد.
–
نکند مردمک چشمها
سنگهایی هستند
که خدا از سر بیحوصلگی
در برکهی چشمانمان انداخته؟!
–
مرد
عشقِ زن را مچاله کرد و
دور انداخت.
بعد به دوردستها زل زد و
منتظر گیسوکمندی و
زنی با چشمهای شهلایی
در جاده ماند.
–
آنکه برای نابودی عشق میآید
روزی دوست داشتناش را
به سخره گرفتهاند و
اشکهایش را در جام ریخته و
نوشیدهاند.
دستهایت را به من بده
نترس
میخواهم میانشان گم شوم فقط!
–
دیگر باز نمیگردم
نه به خانه
نه به جویبارِ گذشته
نه به خُرده امیدهای شکسته
نه به رویاهای درهم تنیده
که در آن تو تنها تکیهگاهم بودی.
هرگز
باز نمیگردم.
–
همچون سنگریزهی فروغلتیده از دامن کوه
آنچه بر من گذشته در خواب را
در میان میگذارم با آب
دایره
دایره
دایره.
–
کدام رویا
در آسمانِ چشمهایت قیقاژ میرود
که پلک زدنی عاشق میشوی؟
–
طرحت را میزنم
و تو از بوم بیرون میزنی.
ترانهات را میسرایم
و تو از آهنگ میگریزی.
داستانت را مینویسم
این بار اما
در روایتی کافکاوار گرفتار میشوی!
–
بیا
در قلمرو ناشناختهها
همدیگر را بجوییم
آنگاه من به دنیای تو پا میگذارم و
تو به دنیای من!
نترس
دنیاهای موازی همیشه
به هم راه ندارند!
چرا که آنچه میان ماست
پنجرهی غبار آلودیست
که به خوابِ خوشِ دیوارها نمیآید
و از هیچ سر دری نور نمیپراکند.
–
از مرگ ستاره
تا تولد رویایی دیگر
فاصلهایست
به اندازهی یک پلک زدن
تنها اگر تو بخواهی!
–
ما مدام به واژههای خیس و
رویاهای نمکشیده
آن هم در پسِ مهی غلیظ مینگریستیم.
چرا کسی رنگین کمان را به ما نشان نداد
که بدانیم
باران همیشگی نیست!
–
.مگر میشود
دوری را چنان نزدیک کرد
که حس داشتنش،
رازآلودگی و
زیبایی را از آن نگیرد؟
مگر میشود
به رشتهی دوستیای دل بست
که گرهای در آن هست؟
–
تا آنجا که میتوانستم
دستهایم را دورش حلقه کرد
و بر لبانش بوسه زدم
قبل از آنکه باتلاقِ مرگ ما را در برگیرد.
–
درهی مرگ
دهان باز کرده بود میانمان.
–
هر دردی روزی آرام خواهد گرفت
جز درد عشق!
دوست داشتن همیشه بهای سنگینی دارد.
–
درد که بیاید
تو به دنبالش میآیی
و عشق چون چسب زخمی رویش مینشیند.
–
دوست داشتنت
تنها دردیست
که ارزش اینهمه تحمل کردن را دارد.
دوست داشتنت
تنها آتشیست
که بر بالهایم مینشیند و
از من، منی دیگر میسازد.
دوست داشتنتگاه
تنها دلیل ادامه دادنم است.
هیچ میدانی؟
–
زخمهایم را نفس میکشم
و تو را
که لابهلایشان نشستهای!
–
چرا همینکه دست دراز کردیم
سرشاخههای به میوه نشسته، شکستند؟
چرا هنوز تصویر خود را در آب برکه ندیدیم، خشک شد؟
چرا سهم ما هیچ بود
پوچ بود
خونابهی تردید بود؟
–
کاش کسی به او بگوید:
عشق برایِ رسیدن نیست و
آتش برایِ گریختن.
و سوختن نام دیگر زندگیست.
آنگونه که مرگ نام دیگر عشق!
–
افیونیست
شرارههای چشمانت
که برافروخته همهی فانوسکهای افسانهای ستارگان را،
قلبم را.
لبانِ نمناکت
عجیب غمناکند در خیال بوسهای کوتاه.
ملال هم شاید همان
به آغوش کشیدنهای همیشگی ماست
برای درک دیگری از عشق.
–
زهرآبهایست
جنونِ آغوشت.
لبهایت اما
جام شوکرانیست
دست به دست چرخیده
لابهلای آینهها.
از پهنای بیکران عشق گریزی نیست.
–
ما سرنوشتی جز مبارزه کردن نداریم
برای عشق میجنگیم
برای دوست داشتن
برای بدست آوردن
برای رها کردن
برای دوست نداشتن و
برای نفرت!
–
حتی اگر باد میکاری
با عشق بکار.
که عاشق شدن
در معرض تندباد قرار گرفتن است.
–
دیگر از تاریکی نمیترسم
که به رنگ چشمان توست!
–
زندگی اگر
برای عاشق شدن نیست
پس چرا درهای عمارتِ عشق را
که به قفلِ رنج بستهاند،
با کلیدِ محبت میگشایند؟
–
عشق
تنها کُزالهایست
که بعد از هر بار کنده شدن
زخمش دوباره تازه میشود!
–
اگر میان تمامِ دنیا
معشوق را برگزیدهای
پس چرا میان عشق و معشوق
به عشق پناه بردهای؟!
–
مردی
که لبهایش به بوسهای رنگ گرفته است و
در آغوشی به خواب رفته
از هیچ نمیترسد
الا از دست دادن همان آغوش
که از همخوابگی مرگ آمده!
–
کلامی
که از لبهای تو برمیخیزد
مرا به لبهی پرتگاهی میکشاند.
که سقوط
زیباترین سرنوشتم را رقم میزند!
بگو کدام دمنوش اینگونه
تلخ کامت کرده؟!
–
بغضی
آلوده به کلامِ تو
دویده میان لبخندهایم
تنیده به خون جاری از تنم.
–
نگاههایمان
پرستوهایی هستند بازمانده از کوچ
کبوترهایی
که شاخهی زیتونی را هم به منقار نمیگیرند!
دستهایمان
پل چوبی ساختند
بر رودخانهای
که روزی گردابی با خود برد!
–
و الههی شعر هنوز
اشکهایش را
با دستمال تو پاک میکند و
چشمهی الهامش
از میان دستهای تو میجوشد.
میبینی؟
من به الههای دلبستهام
که از تو حرف شنوی دارد و
به زلف تو دل باخته است!
–
از مینایِ چشمانت ترانهای جوشید
بر لبهایم
که بهشتی شد برای گم شدن و هرگز
پیدا نشدن!
فهمیدن نُتهای سکوتِ ترانهام
میان لحظههای گریزپای زندگی
اینهمه بهانه نمیخواست!
از نگاه عاشقانهام گل سرخی رویید
دیدن و بوییدنش
اینهمه سر زدن به باغ همسایه نمیخواست!
–
آسمان قطره قطره چکید در دریا.
ماهی جهید از دهانِ مرغ ماهیخوار.
موج بیرون زد از بوم.
نگو که باز سر و کلهی تو پیدا شده است
که رنگها این چنین بیتابند.
–
تو بهاری به گُل نشسته هستی
من اما
چشمهای از شعر جوشان.
چه حاجت است
بهار را به چشمه
مگر خیالِ گیسویی بر آب خفته؟!
–
در سرزمین خیالم اما
دست در دست تو میخندم
پا به پای تو میرقصم
تا بشکفد روز،
همچون گلی نیلوفر
بر سرابِ اینهمه سیاهیِ شب.
تا مگر برآشوبد
رقصِ مرگِ ماهی، خوابِ آب را.
تا مگر لنگه کفشی میان آب
تن دهد به آن علامتِ سوال
که نشسته بر دهان آن قلاب.
تا مگر قطرهای
در ابرهای سرگشته
دست بر گردن مادر،
خود را به پدر بیاویزد.
تا ببارد این بار
میان بازوانِ چشمهای به شکوفه نشسته!
–
گرچه بهار دل خزان شده است
گیسوانم در دست باد اما
درفشی در خارزار شده است.
–
ادامه دارد…




آخرین دیدگاهها