پذیرش یا تسلیم

یه وقتایی که با مامان خلوت می‌کردیم، مامان همیشه از یه دوره‌ی خاص از زندگیش می‌گفت. همیشه فکر می‌کردم آخه چرا؟ چرا مامان نمی‌تونه در بیاد از گذشته؟ چرا مثل مامانای بقیه به روز نمی‌کنه خودش رو. یه روز گفتم: مامان چرا اینقدر اون بازه زمانی برات مهمه‌؟ جوابی که داد شوکه‌م کرد. گفت: به خاطر اینکه خیلی اذیت شدم!

گاهی فکر می‌کنم اگه من در چنین شرایطی قرار بگیرم چی می‌گم. همه‌ی ما رنج‌های زیادی کشیدیم و می‌کشیم اما رنجی که یه مادر می‌کشه با قد کشیدن بچه‌ش کمرنگ می‌شه، رنجی که یه نفر برای قبولی دانشگاه می‌کشه با قبولیش کم‌تر می‌شه …

بعضی رنج‌ها اما جز این دسته نیستند. به نظر میاد می‌تونستند نباشند، یا کم‌تر باشند اینکه بخوایم به زور ازشون درس بگیریم، در آنها معنا پیدا کنیم، باهاشون پخته بشیم و… لااقل در کوتاه مدت شدنی نیست. چرت‌ترین جمله اینه که دردی که تو رو نکُشه قوی‌ترت می‌کنه. نه عزیز من. درد از حدی بگذره تو رو ممکنه خرد کنه. تاب‌آوریت رو در هم بکشنه. له‌ت کنه. می‌تونه تو رو به یه آدم بی‌احساس تبدیل کنه، حتی می‌تونه از تو یه هیولا بسازه. انگار می‌خواد تسلیم بشی. اصلا انگار جز تسلیم شدن راهی نداری.

در پذیرش یه مسئله “انتخابی” هست که در تسلیم شدن نیست. ممکنه در مقابل پذیرش چیزی کلی مقاومت نشان بدهی تا بالاخره بپذیری اما گاهی ناچاری تسلیم شوی! دیگه باید به این فکر کنی تلاشم رو کردم، نشد. بی‌خیال.

این روزا به این فکر می‌کنم، دنیا همون اندازه که می‌تونه جای خوب و قشنگی باشه، می‌تونه جای دردناکی باشه. می‌تونه ناعادلانه باشه و تو هم کار خاصی از دستت برنیاد. سال چهارصد که زمین خوردم و دوباره بلند شدم فکر کردم دیگه هیچی نمی‌تونه من رو از میدان بیرون کنه. اما زندگی همیشه کلی برگ برنده داره واسه رو کردن. سال گذشته درست روز تولدم، یکی از رویاهام رو از دست دادم‌.

بله دنیا می‌تونه یه وقتایی همین اندازه بی‌رحم باشه. حالِ زندگی شخصی یک سال و نیم اخیر من خیلی شبیه حال ایران بود و هست. همان اندازه بهم ریخته، در حال فروپاشی و در ابهام.

گاهی خیلی شبیه هایزنبرگ در سریال بریکینگ‌بد می‌شم وقتی با اومدن یه مگس تو محیط کارش، کار را خواباند که مگس را بگیرد. هایزنبرگ که کنترلش بر زندگی‌ را از دست داده بود می‌خواست با گرفتن مگس حس کنترل بر اوضاع را بدست بگیرد. حس می‌کنم حتی این مرحله را هم پشت سر گذاشته‌ام.
این روزها فقط به این فکر می‌کنم که با رها کردن یه چیزایی به خودم و اطرافیانم آسیب کمتری بزنم. فقط همین. گاهی زورت نمی‌رسه. و دیگه نمی‌شه کاری کرد. مجبوری منعطف باشی. نمی‌شه که دست خالی جلوی دنیا ایستاد و جنگید. فقط کاش می‌شد مثل ورونیکا در فیلم زندگی دوگانه ورونیکا، برای هدفت زندگی کرد و مرد اما وقتی بچه داری این هم شدنی نیست.

فکر می‌کنم دنیا هنوز قشنگی‌هایی دارد.
شاید جای دیگر، زمان دیگر، …
حتی شاید هرگز…

شاید دچار بحران میانسالی شده‌ام که مدام به جایگاهم فکر می‌کنم به فاصله‌ی آنچه می‌خواستم باشم و آنچه هستم. حتی به آنچه این روزها دلم می‌خواهد باشم و امکاناتش را ندارم. سال گذشته روز تولدم از خرید دف منصرف شدم چون می‌دانستم این درد امکان ادامه دادن نمی‌دهد. با روزی ده دقیقه سعی کردم ادامه بدهم. اما با ادامه‌ی درد آن را هم کنار گذاشتم که شانس بیشتری برای کمانچه بخرم. این روزها کمانچه را کمرنگ کردم تا شانس آهسته و پیوسته ادامه دادن را داشته باشم. باورم نمی‌شود همنوازی تنبک با آهنگ چند دقیقه‌ای مرغ سحر درد دستم را بر می‌گرداند! در حالیکه چند سال قبل ساعتها تمرین داشتیم برای کنسرت!

 

فیزیوتراپی تمام شود، سراغ ورزش‌های اصلاحی می‌روم. به امید اینکه بتوانم در مسیر بمانم. و مدام به بدنم که درگیر مسئله‌ی دیگری هم هست می‌گویم خوب می‌شی تو. تو قوی و توانمندی!

 

این روزها جز شعر و موسیقی به چیزی فکر نمی‌کنم. تمام تلاشم رو می‌کنم در مسیر بمانم.

ببینیم سرنوشت چی برامون رقم زده!

در نهایت که باید اونقدر آزاد و رها بود که مثل پرنده‌ای کوچک از روی شاخه‌ای شکننده بلند شد حتی اگر لانه‌ای زیبا آنجا داشته باشی!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *