کمی طولانی مدت تر!

امروز هم سر کلاس، از درد کمانچه را زمین گذاشتم و بعد از مکثی و کنترل احساساتم کمی تنبک کار کردیم. فقط خدا می‌داند چقدر دلم می‌خواست زار بزنم. فردا کلاس دارم. نمی‌دانم باید بروم یا نه. با خودم ساز ببرم یا نه. کلاس کمانچه باشد یا تنبک؟

ترم پاییز را ثبت نام کرده بودم پیشاپیش که انرژی به دنیا بدهم، زود شرایط خوب می‌شود و هر دو کلاسم را بتوانم شرکت کنم.

اما امروز دلم می‌خواهد مدتی دور باشم. این بودن و در عین حال نبودن دارد اذیتم می‌کند. این نصفه بودن آزاردهنده است. ابهامی که چون مه‌ی نمی‌گذارد جلوی پایم را ببینم، اذیتم می‌کند.

صبح به خودم گفته بودم حالم را خوب نگه دارم و من باشم به بقیه انرژی می‌دهم نه برعکس. شرایطم بد است ولی نباید انرژی بقیه را کم کنم.

اما بعد از اینکه از اموزشگاه برگشتم فقط گریه کردم. حال و روزم شبیه سرزمینمان ایران شده. اموزشم متوقف می‌شود، تدریسم کمرنگ می‌شود، تلاش‌هایم متوقف می‌شود هر چند ماه یک‌ بار.

من می‌مانم و دستی که به هیچ کاری نمی‌رود. معلق بین زمین و آسمان گیر می‌کنم.

 

طول کشید خودم را جمع کنم. از عزیزی پرسیدم چرا من غصه‌هایم را نمی‌توانم شعر کنم. گفت چون آنها را نپذیرفتی. ذهنی هستند و مثل شخصی روبروی تو در حال مبارزه با تو. نپذیرفتی‌شان. دلی نشده‌اند و با تو یکی هم!

 

کمی تنبک کار کردم. کمی گریه کردم و سعی کردم مدیریت کنم خودم و احساساتم را. کلاس کمانچه دارد کم کم مضطربم می‌کند با این شرایط. ولی از عهده‌ش برمیایم قطعا.

با این شرایط برنامه را باید بلندمدت بگیرم تا لااقل روحیه‌ام را نبازم. راهی نیست. بخواهم اینطور بی‌قراری کنم، نابود می‌شوم.

شرایطم شبیه زندگی دوگانه ورونیکا است. یکی خوانندگی را رها می‌کند و به زندگیش ادامه می‌دهد و آن دیگری با وجود قلب درد خواندن را انتخاب می‌کند و نهایتا می‌میرد اما همان یک بار را زندگی می‌کند کامل.

 

نمی‌دانم چرا ذهنم را نمی‌توانم خاموش کنم؟

چرا سکوت من را در برنمی.گیرد؟

چرا تسلیم نمی‌شوم تا به آرامش برسم؟

چرا درس نمی‌گیرم؟

چرا بزرگ نمی‌شوم با اینهمه سختی و صبر و صبر و صبر؟

 

جالبه که همین یکی دو روز پیش گفتم سر کار رفتن منتفیه، رسالت من کمانچه‌ست! کاملش می‌کنم در حد توانم. حس کردم بالاخره پیدا کردم مسیرم را.

اما چه شد باز!

سیلی سرنوشت چه درسی می‌خواهد بدهد؟

انگار وسط اتوبانی داری با سرعت بالا می‌روی که یک باره ترمزت را می‌کشند!

 

***

 

حدود ۲۰ ساعتی از نوشتن مطالب بالا می‌گذرد. صبح بعد از فیزیوتراپی فکر کردم حدود یک و سال نیم است که درگیرم با این شرایط. چند ماه کار کردم با درد و بعد فیزیوتراپی و جنگ… درگیر دور تسلسل شده‌ام. آنقدر وقت و انرژی صرف حاشیه کرده‌ام که روی خود کمانچه می‌گذاشتم الان نوازنده‌ای حرفه‌ای بودم.

روحیه‌ام را دارم از دست می‌دهم با این شرایط. شاید بهتر باشد دست از مبارزه بردارم. به خودم و بدنم برسم، بعد با آرامش برگردم. اگر سهم من باشد می‌ماند برایم. به هر حال تنها راه است الان با فروپاشی که هر بار سرکلاس برایم پیش می‌آید؛ خانواده‌ و استادم هم درگیر می‌شوند و این درست نیست.

دست از چراها باید برداشت و پذیرفت الان شرایط این است. نمی‌توان طولانی مدت اینطور پیش رفت. نمی‌توان با بغض و ناراحتی و به زور ادامه داد. و مدام تجربه‌های تلخ را تکرار کرد. نمی‌خوام چنین شخصیت عاصی‌ و ناراضی‌ای را، حتی اگر برای رسیدم به هدفی زیبا باشد. نارضایتی، نارضایتی می‌آورد. و ناشکری واقعا از کَفَت بیرون می‌کند.

سلینا چند روز پیش بعد از شش سال دوری از اجرا، بالاخره خواند. و این یک استراتژی است نه عقب‌نشینی. باید رها کرد تا سبک شد.

 

دیگر حتی برایم مهم نیست گروه‌نوازی را هم از دست بدهم. یا بخواهم تنبک بزنم در ضبط نهایی. فقط می‌خواهم کمی آرام شوم و تنش و استرس را دور کنم و بعد از ریکاوری برگردم.

گریه‌هایم را که کردم. شیک پوشیدم و رفتم کلاس تنبک. به خودم گفتم اگر تنبک هم نتوانستم کار کنم تئوری کار می‌کنم. و در کل خوب بود. لااقل حالم بهتر بود.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *