در شهر کرمانشاه بدنیا آمدهام، مدت کوتاهی است ساکن تهرانم و نمیدانم سرنوشت مرا به کجا خواهد برد.
نوشتن به من کمک میکند شفافتر فکر کنم و عمیقتر درک کنم و یاد بگیرم. نوشتن نه بخشی از زندگیِ من که خودِ زندگیِ من شده است.
مگر یک طراح لباس میتواند بدون لحظهی جادوییِ الهام نفس بکشد، مگر یک نقاش میتواند بدون نقاشی کردن آرام گیرد، یک موسیقیدان بدون نواختن یا یک فیلسوف بدون فکر کردن دوام بیاورد.
نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است، شاید گاهی از آن دور شوم، اما هرگز بدون نوشتن دوام نمیآورم.
یاد جملهای از بهمن محصص افتادم که میگوید: ((من به نقاشی کردن محکومم…))
من هم فکر میکنم به نوشتن محکومم، محکومیتی نسبتا شیرین. میدانم خوب نوشتن من را آسیبپذیر میکند چرا که باید از ترسها، دلهرهها و خصوصیترین مسائل درونیام بنویسم و این خود فوبیایی است که همیشه از آن گریزان بودم اما اینبار سعی میکنم از عهدهاش بربیایم و در راهش قدم بردارم.
سعی میکنم آنچه میبینم، میخوانم، تجربه و احساس میکنم را بنویسم تا به درک متفاوتتری از زندگی برسم. در واقع من مینویسم تا بهتر بیاندیشم.
امیدوارم در کنار هم لحظههای زیبا و سرشار از آگاهی داشته باشیم. و چه خوب گفتهاند که ((واقعیت، دریافت ما از واقعیت است)).
پس بیاییم و دریافتمان را غنیتر کنیم. این امر میسر نمیشود مگر با کمک یکدیگر.
با هم جملهای از ساموئل بکت و شعری زیبا از چالز بوکوفسکی را که چراغ راهم در سختیها هستند، میخوانیم.
نمیتوانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد…
(( ساموئل بکت))
آنچه را عاشقانه دوست داری، بیاب
و بگذار تو را بکُشد
بگذار خالیات کند، از هر چه هستی
بگذار بر شانههایت بچسبد،
سنگینت کند،
به سوی یک پوچی تدریجی
بگذار بکُشدت
و باقی ماندهات را ببلعد
زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت دیر یا زود
اما چه بهتر که آن چه دوست داری بکُشدت.
(( چارلز بوکوفسکی ))