“به سلامتی هر چیز که دارد تمام می‌شود”

از سه‌شنبه صبح کرمانشاه هستم. دوشنبه شب‌رو آمدم و صبح رسیدم.

شرایط جسمی بابا افت شدیدی کرده. اما به خودم می‌گویم طبیعی‌ترین حالت ممکن است و نباید ناشکری کرد. با وجود همه‌ی لذت وقت گذراندن با او و دردِ دیدن شرایطش؛ کاش خواهرم که ایران نیست شده برای لحظه‌ای همین‌ها را تجربه می‌کرد. دست‌هایش را در دست می‌گرفت. صورتش را می‌بوسید. بغلش می‌کرد و وقتی ناراحت بود سرش را به سرش می‌چسباند و می‌گفت چرا ناراحت شدی؟ باید بگی چی ناراحتت کرده بابایی؟

بعد زمین و زمان را بهم گره می‌زد تا حال بابا بهتر شود. بعد سر شوخی‌های همیشگی پدری_ دختری را باز می‌کرد و…

 

قبل‌تر باهم کتاب می‌خواندیم داستان کوتاه، روانشناسی، یوگا و فلسفه و… سری قبل از شعرهای حمید مصدق براش می‌خواندم و روز اخر که گفتم شعر برات بخوانم اصلا حوصله نداشت!

این سری آهنگ گوش می‌کنیم آهنگ “یک نفس آرزوی تو” همایون شجریان و کلیپ‌های آموزشی ویالون استاد ملکی و کلیپ کابوکی که دف زدم با همنوازی دوستی که کمانچه می‌زد. هر بار می‌گفت: همونه خودتم هستی؟ می‌گفتم آره بابا. مقام ساروخان خواهرم را هم شنید و خوشش آمد.

 

بعدازظهرها کند می‌گذرد. آخر شب‌ها کمی لباس‌هاش را مرتب می‌کند و من هم کمی خلوت می‌کنم. شب‌ها که بیدار می‌شود معمولا خوابم نمی‌برد. کنارش روی تخت کمی می‌نشینم تا خوابش بگیرد و راضی شود به خواب. بعد که خودم را با دیدن ضبط کارگاهی، نوشتن مطلبی و… خسته می‌کنم خوابم می‌برد. دم صبح‌ها کمی با حال بد و ناله بیدار می‌شود. که اگر آرام شود باز عالی پیش می‌رود روز و در غیر اینصورت کمی سخت.

 

این سری اسم داداش آمد گریه کرد! کلی آرامش کردم که بهت سر می‌زند و احوالت را مدام می‌گیرد و…

سری قبل می‌گفت: پتو رو بزن رو داداشت. سردش نشه!

زمانیکه براش میوه پوست می‌گیرم و به تکه‌های کوچک تقسیم می‌کنم راحت بخورد یا گاهی لقمه‌ای دهانش می‌گذارم تا من نخورم و خیالش راحت نشود که من خوردم، لب نمی‌زند.

خیلی دوست دارد به سر و صورتش دستی بکشیم و مرطوب‌کننده به دست و صورتش می‌زنم خیلی آرام می‌شود.

نشسته خوابش می‌برد مدام. قبلترها اصرار می‌کردم بخوابد اما حالا می‌گذارم کمی چرت بزند نشسته، خودش خسته می‌شود و می‌خوابد.

 

مدتهاست که پدر مرا یاد شعر استاد گروس عبدالملکیان می‌اندازد.

“به سلامتی هر چیز که دارد تمام می‌شود

به سلامتی آتش که از سوختن می‌رقصد

به سلامتی زخم که پوست را زنده می‌کند

به سلامتی رنج که قرن‌هاست خودش را تحمل می‌کند.”

 

همین اندازه تلخ و شیرین!

دست‌هاش را مدام می‌بوسم، صورتش را. یکهو بغلش می‌کنم و بهم می‌گوید: چومی، گیانه‌گم. گیانمی. و دست‌هام را بلند می‌کند و می‌بوسد و گاهی صورتم را می‌بوسد.

وقتی بهش چشم می‌گویم، می‌گوید: چوود روشن!

 

***

 

سعی‌ می‌کنم ماهی شده شش هفت روز بیایم که خستگی بقیه در برود و لااقل چند شب بخوابند. امید که بتوانم.

می‌دانم هر بار که می‌آیم شرایط بدتر می‌شود. حتی گاهی از فکر کردن به آنچه ممکن است پیش رو باشد وحشت می‌کنم اما زندگی همین است.

اگر دست خودم بود همه‌ی مسئولیت‌ها را رها می‌کردم و حتی برنامه‌های شخصی خودم را و موسیقی و شعر را تا کنارش باشم. تا کمتر درد بکشد. شده با کلامم آرامش کنم و کابوس‌هایی که گاه چندین بار در روز تجربه‌اش می‌کند را کمتر کنم. اما همین چند روز هم وسط امتحان میان‌ترم پسرم آمدم و متاسفانه سرما هم خورده!

اما زندگی گاهی بدجور دستت را می‌بندد. برای همین چند روز که آمدم کلی برنامه کنسل کردم از باشگاه که مستقیما به سلامتیم ربط دارد تا کلاس‌های موسیقی که تدریس می‌کنم یا هنرجو هستم اما بعضی تعهد و مسئولیت‌ها را نمیتوان به جا نیاورد. و نمی‌توان همه‌ی پل‌های پشت سر را خراب کرد. امید که به زودی بتوانم باز برگردم و شده کوتاه مدت همراه باشم.

 

قرار بود برای تدریس سرای محله بروم ولی باید دست نگه داشت. الان اولویت تجربه بدست آوردن من در تدریس نیست. من باید زمان داشته باشم که بتوانم سر بزنم به پدر.

 

***

 

گاهی شرایط از کنترل خارج می‌شود.

سخت می‌گذرد خیلی.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *