و باز هم نشخوارهای فکری من!

خیلی ناامیدم این روزها.

اصلا باورم نمی‌شود آنهمه آرزو دود شود و برود هوا.

کلی رویا داشتم برای موسیقی. از عضو کنسرت ملی شدن تا تدریس در آموزشگاه‌های معتبر و تک‌نوازی‌ها، همنوازی‌ها و…

خیلی دلم می‌خواهد بگویم درست می‌شود. درمان می‌شود و با قدرت بیشتر برمی‌گردم‌. اما در یک سال و نیم اخیر که فعلا به نتیجه نرسیده‌ام. شاید بی‌توجهم، شاید جدی نگرفتم، شاید به خودم خیلی متکی بودم و نتیجه نگرفتم، شاید باید از اول حرکات اصلاحی میرفتم و…

امروز حتی سرکلاس تنبک هم درد داشتم. درس سنگین بود، درد داشتم و مانده‌ام با این شرایط که حتی نمی‌شود تمرین کرد و حرفه‌ای شد چکار می‌شود کرد. دلم می‌خواست مدرس قوی‌تری باشم ولی حتی این هم میسر نیست با این شرایط.

صبح آنقدر دلم گرفته بود. فقط دلم می‌خواست به استادم پیام بدهم و بگویم دیگر نمی‌آیم.

دردناک است که کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که برای دل خودم باید یاد بگیرم و بزنم. تا کند بودن روند اذیتم نکند. تا در مسیر بمانم. تا توقعم را کم کنم و روحیه‌ام را نگه دارم.

شاید باید دوباره و ریشه‌ای‌تر پیگیر شوم.

شاید باید رویاهام رو نگه دارم با وجود همه‌ی ناامیدی‌ها و صبور باشم

شاید قرار است راه را عوض کنم.

نمی‌دانم.

 

گاهی فکر می‌کنم الان زمان غبطه و حسرت و… نیست. بدون توجه به گذشته و همه‌ی آنچه از دست رفته فکر کنم این زندگی به من داده شده و الان می‌خواهم چکار کنم. زمان به سرعت می‌گذرد و فرصت کوتاه است و نمی‌توان با حال بد گذراندش. باید عصاره‌اش را گرفت و چشید. باید رها کرد حتی موسیقی را که چند سال برایش زحمت کشیدی. یا به تو برمی‌گردد یا نه. نمی‌توانی روبروی دنیا بایستی. سخت است ولی گاهی بهترین راه، سخت‌ترین راه است.

نمی‌توانم در این حال بمانم. به آرامش نیاز دارم. شش ماه آینده روزهای مهمی هستند برایم. باید تمام تمرکزم روی ورزش و تغذیه سالم باشد تا دارویی که مصرف می‌کنم نتیجه بدهد.

می‌ترسم کلا موسیقی را کنار بگذارم بهم بریزم و تاب این تغییر بزرگ را نداشته باشم. باید تاب‌آوریم را بالا ببرم و سعی کنم بگذرانم این روزها را.

می‌دانم سخت است مثلا فردا ضبط داریم، وسط ماه گروه‌نوازی و… ولی باید کجدار و مریز پیش رفت. ماندن در ابهام و تعلیق سخت‌ترین کار دنیاست. امیدوار بودن در ناامیدکننده‌ترین شرایط سخت‌ترین کار دنیاست. و من گاهی چقدر دلم می‌خواهد با کسی درددل کنم که احساسم را درک کند. از بس همه گرفتارند که حتی نمی‌شود با کسی صحبت کرد. آنها که درک می‌کنند را هم دلم نمی‌آید ناراحت کنم.

 

بالاخره راهی پیدا می‌شود.

بالاخره این روزها هم می‌گذرند.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *