وقتهایی که با مامان تنها میشدیم، همیشه از یک برحهی خاص، تقریبا اوایل ازدواجش، حرف میزد. رد گلهای در حرفهایش بود اما نه طوری که به چشم بیاد.
با خودم فکر میکردم چرا؟ چرا مامان نمیتواند از آن برحه از زندگیاش بگذرد؟ در ذهن پر از سوالم، حتی بعضی نقاط ضعفش را به این مسئله مرتبط میدانستم! فکر میکردم چرا با زمان پیش نمیرود مامان؟! حتی فکر کردم شاید زیستِ سادهتر و طبیعیترِ آن بازهی زمانی جذبش میکند؟
یک بار دل به دریا زدم و سوالم را پرسیدم. تهش جواب نمیداد، یا حرف را عوض میکرد. اما جوابی که داد تا مدتها میخکوبم کرد. مامان گفت: خیلی اذیت شدم، خیلی سخت گذشت.
و من فکر میکنم، چطور اینهمه مدت، این حجم از درد و ناراحتی را پشت تعریف مکرر یک سری خاطرات پنهان کرده بود؟ فکر کردم چطور هرگز متوجه نشدم، که مامان زمانیکه خودش هنوز به مادر نیاز داشته، نقش همسر را پذیرفته و از آغوش خانوادهاش جدا شده؟ آیا با هر بار مرور و بازسازی مدام خاطرات دردناکش، تلخیشان را زدوده؟
با اینکه امروز، روز خوبی بود در کل، ولی یک آن دلم گرفت، شاید به خاطر همهی آن رویاها و آرزوهای حتی خیلی خیلی کوچک، یا دلتنگی و دلشکستگیهای کوچکتر. مثلا خودم هم باورم نشد، مهمانم که گفت میخواهد برود، اشک در چشمهام جمع شد!
الان دارم فکر میکنم چه مرحلهای از زندگیام حسی مشابهِ حسِ مامان داشتهام؟ بارها به آن لحظه و آن مکان برگردم، انگار که جادو شده باشم! اگر بخواهم صرفا یکی از آن لحظهها را انتخاب کنم کدام است؟
البته که همه ی ما تجربههای ناخوشایندی داریم و در آینده هم خواهیم داشت. زندگی است دیگر.
به قول عزیزی از هر صد بار، ده بار هم شرایط به وفق مرادت باشد، باید کلاهت را بالا بندازی.
کمتر از دو هفته میگذرد از اتفاقهایی که حسهای متفاوتی در من ایجاد میکردند. اما عجیب اینکه بعد از کلی فراز و فرود و نوسانهای سینوسی، نهایتا در آرامترین شرایط ممکن از آن برشِ خاص از گذشته گذشتم!
فقط برای تلاشی که اتفاق افتاده بود، گذشتم، حتی بدون توجه به انگیزههای در پسِ آنها یا اتفاقهای پیش رو.
نگران هم نیستم. چرا که آنقدر جهانبینیام عوض شده که دیگر در هیچ دور تسلسلی گرفتار نخواهم شد. مدتهاست بندها را گسستهام.
عکاس:
andrea_benvenuti_photograghy@
((Dance of the birds))




آخرین دیدگاهها