بعد از فیزیوتراپی امسال برای گردن که به دست درد منجر شد، مصمم شدم بازبینی اساسی داشته باشم در تشخیص مشکل. همه انچه که پارسال تحت عنوان کشیدگی تاندون دست بود بررسی شود و اینکه آیا شرایط گردن بدتر شده با توجه به دردهایی که از تیر ماه دوباره اوج گرفت و …
گزارش امارای جدید پیشرفت دیسک را به مهرهی دیگر نشان میدهد. با اینکه منتظر چنین جوابی بودم ولی از زمانیکه گزارش را خواندم، بهم ریختم.
در کنار این مسئله که چهارشنبه متوجه انحراف خفیف ستون فقرات هم شدیم با معاینه و رادیوگرافی. و گویا کشیدگی تاندون دست در ابعاد کوچک باقی مانده.
و فکر میکنم آنهمه دوندگی به کجا منجر شد؟!
به بدنی که صدایش در آمده.
و ناامیدانه از خودم میپرسم آخه چرا؟! تو این سن اینهمه مشکل و درد؟! آن هم در مدت یک و نیم سال!
چرا آنهمه دکتر رفتن بینتیجه بود و نهایتا فیزیوتراپی مینوشتند؟
چرا هیچکس هشدار بدتر شدن را نداد؟
چرا آنقدر تحت تاثیر جنگ و وقایع بودم که نتوانستم بهتر پیگیری کنم؟
دارم خیلی بیرحمانه با خودم حرف میزنم.
بی انصافی است.
رهایی از آنهمه تروما و سرپا شدن مگر راحت بود!
(یادم میآید که منتظر بودم با گذشت زمان و تثبیت هورمونها شرایطم بهتر شود و رهایی واقعی را شده برای مدت کوتاهی در زندگی بچشم. بگذریم که متاسفانه چند سال مدام تحت مراقبت هستم. تابستان درمانی را شروع کردم که ناموفق از آب در آمد و آن دیگری که تازه شروع شده. و تمام تلاشم را کردم استرس را کمتر کنم که داروها تاثیر بگذارند و تمام شود برای همیشه.)
اما احساس بدی دارم. کشیدگی تاندون دست و مشکل دیسک گردنِ همزمان سال گذشته و شرایط بد جنگی و … باعث شد نه تنها درمان درستی صورت نگیرد که متاسفانه پیشروی هم داشته بیماری!
خستهام خیلی.
خسته از اینهمه درد که یک سال و نیم است زندگیام را تحت تاثیر گذاشته و حتی دارد روی نگرشم اثر میگذارد. طوریکه پنجشنبه تهِ ناامیدی و بیانگیزگی و خستگی بودم. خسته از همه دوندگیها و…
هر کاری میکردم نمیتوانستم نیمه پر لیوان را ببینم، شکرگزار باشم و به حال خوب برگردم و مثل همیشه تلاش کنم و صبور باشم. صبرم سر آمده بود و کلی غر زدم و چرا چرا کردم.
همیشه در بدترین شرایط چون امید به تلاش و پشتکارم داشتم، روزنهی نوری در تاریکی میدیدم. اما چند وقتی است…
***
صبح کلی روی خودم کار کردم که دوباره شروع کنم مثل همیشه و چرا و اگر و اماها و ناامیدی و خستگیها رو دور بریزم.
نوشتم: زمان گاهی حق صبورها رو دیر جواب میده اما عمیق میده.
نوشتم: تلاشم را تا آخر هفته و ضبط گروهنوازی در استدیو میکنم و بدون توجه به هیچ موضوعی سازم را میزنم. و به تلاشم احترام میگذارم.
نوشتم: درمان میکنم و بعد تنبک و دف را به اوج میرسانم با اساتید برتر. کمانچه که راه خودش را میرود.
نوشتم و همه نوشتهها را جلوی آینه گذاشتم.
ولی الان همه را پاره کردم چون ناراحتم خیلی.
پاره کردم چون نه تنها به موقعیتهایی که خواستم نرسیدم، که شرایطم به مراتب بدتر شد!
خودم را سرزنش میکنم چرا نتوانستم جلوی پیشرفتش را بگیرم، درمان پیشکش؟ و این حس ناتوانی بدجوری دارد آزارم میدهد. مثل برنامهی دیگهای که داشتم و هر بار به آن نزدیک شدم مریض شدم و برگشتم سر جای اول.
احساس میکنم زیر پاهایم خالی شده.
احساس میکنم همه جا تاریک است، خیلی تاریک.
احساس میکنم به ته خط رسیدم، به بنبست خوردم.
احساس میکنم دیگر توانی برای ادامه ندارم. نه روحی، نه جسمی.
احساس میکنم درهم شکستهام.
و آیا سرنوشت من همین بود؟
آیا باید به این سرنوشت تن بدهم؟
به همهی نشدنها باید تن بدهم؟
باید درگیر درد باشم و در ارزو و حسرت؟!
باید جلوی پیشروی مشکل را بگیرم و برای درمان قدم موثر بردارم. باید به خودم و کائنات اعتماد کنم.
باید خودم را از این منجلاب بیرون بکشم.
شرایط جامعه بد است و همه به زور داریم ادامه میدهیم. و متاسفانه تاثیر مستقیم و غیرمستقیم آن را بر زندگی و سلامتی و رویاهایمان داریم میبینیم.
***
دلم تنگ است ولی داغانتر از آن هستم سری به پدرها بزنم که شرایط خوبی هم ندارند.
عکس:
از صفحهای در اینستا که نامش را به یاد ندارم متاسفانه.
ولی امیدوارم بتوانم زندگیاش کنم.
***
چند روز از نوشتن مطالب بالا میگذرد نتایج رادیوگرافی و امآرآی ها را به پزشک حاذقی که بواسطهی کار در ورزش درمانی، بسیار با تجربه است و پزشک مغز و اعصاب نشان دادیم. اتفاق پیش آمده را دلیل بر بدتر شدن شرایط نمیدانستند بلکه شرایط بالینی برایشان مهم بود و اینکه این مسائل با بالا رفتن سن پیش میآید و … تاکید بر جدی گرفتن نرمشهای ایزومتریک بود و…
و من با شنیدن این حرفها احساس کردم، باری از دوشم برداشته شد و از زیر بار آنهمه “چرا نتوانستمها” در آمدم. و این روزها حتی به آبدرمانی فکر میکنم و طبیعتا سعی میکنم آرامش را درونیتر حس کنم.
***
به توصیه عزیزی در کادر درمان به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کردم به جای اورتوپد. در کنار تقویت عضلات و اب درمانی و پیادهروی و… داروی آرامبخش نوشت! و فکر میکنم نوشتن همین هم کلی حرف داشت برای من که اهل درددل نیستم و تو خودم میریزم. انگار دردها در بدن جمع میشوند به شکل درد جسمانی…




آخرین دیدگاهها