بعد از مدتها یک ساعتی با هم بودیم. دلتنگش هستم. و دلتنگی یادم میاندازد که چقدر ناکافی بودم در رابطه با او و بقیهی خواهر و برادرهایم. چقدر کم گذاشتهام برایشان. چقدر کوتاهی کردهام.
جملهی ((دلتنگیهای آدمی را، باد ترانهای میخواند)) از مارگوت بیگل مدام در ذهنم تکرار میشود. بخشی از شعر را با هم میخوانیم:
دلتنگیهای آدمی را،
باد ترانهای میخواند.
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده میگیرد.
و هر دانهی برفی
به اشکی ناریخته میماند.
سکوت، سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده.
در این سکوت، حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.
مارگوت بیکل
ترجمهی احمد شاملو
عکاس ناشناس




آخرین دیدگاهها