صلح با خود

از بعدِ پیش دانشگاهی ماه مهر برای من پر از حال بد بود! انگار مراحلی از زندگیم سر تایم خودش پیش نمی‌رفت و حالم گرفته بود بیشتر اوقات.

حس می‌کردم جایی که باید نیستم، در حال انجام کاری که باید نیستم و …

چند سال اخیر بواسطه‌ی یک سری هدف‌ها خیلی خودم را غرق فعالیت‌هایی کرده بودم. برای همین طبیعتا از یک سری کارها می‌زدم که بیشتر وقت داشته باشم! که سریع‌تر برسم. اما دنیا همیشه به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن تو رو اصلاح می‌کند.

 

چند سال اخیر ورزش را به پیاده‌روی کوتاه و چند حرکت نرمشی تقلیل داده بودم. از پارسال بارها و بارها کارم به فیزیوتراپی کشید. بواسطه جنگ‌ و اعتراضات و شرایط جامعه بارها به بدترین شکل ممکن دور شدم و ماه‌ها طول می‌کشید به زندگی برگردم. خلاصه اینکه انگار دنیا می‌خواست من را به روند نرمال‌تری از زندگی برگرداند. اینکه چرا یک اتفاق در زندگی شخصی من، سر تایم خاصی رخ نمی‌دهد برای خود من هم عجیب است. صبر و استمرار تنها راه موفقیت است که البته در کارهای هنری باید چند برابر باشد. دوستانی که الان دستاوردهایی دارند طبیعتا زود شروع کرده‌اند!

می‌دانم تمرکز و عدم پراکنده‌کاری فاکتورهای مهمی هستند اما با توجه به شرایط زندگی من بکار نمی‌آیند. چرا که به شدت منزوی می‌شوم. فعالیت‌های متنوع من را به گروه‌هایی متصل می‌کند که بخشی از زندگی عاطفی من را به دوش می‌کشد. از طرفی نمی‌توان ریسک کرد و فقط روی یک کار سرمایه‌گذاری کرد. و در نهایت گویی خود من بیشتر از هر کسی تشنه‌ی این تنوع هستم و به نظرم می‌توان بین شاخه‌های مختلف هم ارتباط برقرار کرد. عباس کیارستمی نمونه‌ی موفق چنین سبک زندگی است.

بگذریم.

چند وقت پیش فکر کردم دویدن دنبال یک سری خواسته‌ها دیگر ارزشش را ندارد. انگار زمان و مکان خودشان را می‌طلبیدند. من تلاشم را کردم و سعی کردم با هر آنچه داشتم و هر آنچه بلد بودم وارد بازی‌هایی شوم که به دلایل مختلف نشده بود. از شرایط اجتماعی و اقتصادی و موقعیت جغرافیایی گرفته تا حتی خصوصیاتی که باید می‌داشتم و تا آنها را در خود ایجاد کردم دیگر خیلی دیر شده بود. و امسال بعد جنگ چهل روزه فکر کردم “بسه دیگه دختر”

 

مدتی‌ست که دیگر آن خواسته‌ها برایم مهم نیستند. فکر کردم یکی دو فعالیت را به سرانجام برسانم. قطعا در آنها جوانه‌های امیدی هست.

 

اما دنیا عجیب می‌چرخد. همان هم نشد و این بار شرایط بدنم اجازه نمی‌داد. کلی پشت در بسته ماندم، کلی لگد زدم. گریه کردم. زار زدم. التماس کردم. گلایه کردم. غر زدم. نق زدم که چرا در باز نمی‌شود؟

این روزها اما باز به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌شود دنیا را، زندگی را کنترل کرد. نمی‌شود با حال بد ادامه داد. باید زاویه دیدت را عوض کنی. باید جایی که نشستی را عوض کنی. باید رها کنی. باید صبورتر باشی. اهدافت دوباره طولانی‌مدت‌تر شوند.

وقتی تلاش می‌کنی در مسیری خاص هدایتش کنی و مدام نمی‌شود باید دست از تقلا کردن برداری. و با آرامش به مسیر برگردی.

چند سال اخیر به موقعیت‌هایی نه گفته بودی که آرزوی سال‌های قبلت بود که به دستاوردهایی در هنر برسی. این خواسته‌ها هم مدام کوچک و کوچک‌تر شدند به خاطر شرایط! حتی فکر کردی خلوتی با موسیقی می‌سازی که دنیا را می‌ارزد. الان آن هم به این زودی محقق نمی‌شود. پذیرشش سخت بود ولی باید پذیرفت!

 

امسال اولین مهری بود از سال ۷۸ به بعد که حس و حال بدی نداشتم. فقط دلم می‌خواست بعد فیزیوتراپی‌ها باشگاهم را شروع کنم. فقط دلم می‌خواست غرق روزمرگی‌ها و مسئولیت‌ها باشم و لابه‌لای آنها به علاقه‌هایم بپردازم. نه برعکس، لابه‌لای علایقم فرصت شد زندگی کنم!

 

نمی‌خواهم بجنگم. جنگیدن هم آدابی دارد. با دست خالی که نمی‌توان جنگید! از بس این مدت جنگیدم زندگی‌ام به پایین‌ترین سطح ممکن رسیده. خب جایی که درد داشتم بحثش جداست، اما بعدش چه؟

 

تا جایی یک مسئله دردناک است که بخواهی و نشود. مقایسه می‌کنی چرا برای من نمی‌شود و…

الان واقعا من پول بیشتر نمی‌خواهم! دنبال موقعیت اجتماعی خاصی نیستم. حاضر نیستم زمانم را از دست بدهم. خیلی دویده‌ام درست یا غلط با نتیجه یا بی‌نتیجه. فعالیت‌هایم را دوست دارم، قطعا دستاوردهایم را هم. ولی اینکه باز دستاورد تعیین کنی و نشود بهم بریزی بحثش جداست. در این سن هیچ چیزی جای سلامتی را نمی‌گیرد. اول بدن سالم نیاز داری و روحیه‌ی خوب.

وقتی به صلح با خودت برسی و حالت خوب است. هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند حالت را بد کند. چرا؟ چون مهم خودت هستی و انتخابت. و اینکه حق انتخاب داشته‌ای به تو ارامش می‌دهد. دیگر مقایسه رنگ می‌بازد و فکر می‌کنی هر کسی در مسیر انتخابی خودش است.

 

چند ماهی بود سند ماشین آمده بود و بالاخره با خیال راحت‌تری می‌شد رانندگی کرد. اما فرصتش پیش نمی‌آمد و مدام عقب می‌انداختم. ماشین بزرگ‌تر بود و کلاژش متفاوت‌تر و… بیشتر خارج شهر رانندگی می‌کردم ولی این روزها دوباره دارم پشت فرمان می‌نشینم. از محله‌ی خودمان شروع کردم. دارم سعی می‌کنم بخشی از کلاس‌های پسرم و … را دوباره خودم به عهده بگیرم.

 

اول صبح و آخر شب را به مطالعه و خلوت‌های نوشتن اختصاص می‌دهم دوباره! مدتی بود برای پیش‌برد موسیقی کمرنگ شده بود، بگذریم که آن هم پیش نمی‌رفت و از چند جهت داشتم آسیب می‌دیدم. بقیه روز هم مسئولیت‌ها و در کنارش سازم را پیش می‌برم. حس می‌کنم اینطوری حالم بهتر است.

 

نمی‌خواهم به هیچ چیز دیگری فکر کنم.

نمی‌خواهم آرامشم را به هیچ چیزی وابسته کنم.

می‌خواهم به جریان رود برگردم. و این را شکست نمی‌دانم چرا که بیش از این خلاف جهت جریان آب شنا کردن دیوانگی محض بود. آهسته و پیوسته و با حال خوب باید پیش رفت.

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *