نود سالگی فروغ

دیروز روز جالبی نداشتم. از آن روزهایی بود که انگار کلاغی آمد و آن را با خودش برد. پر بود از تلفن‌بازی‌ برای آرام کردن فضا.

وقتی از خانواده دوری، وقتی پدر و مادر تو و همسرت دوران پیری را می‌گذرانند و هر روز با مشکل جدیدی مواجه می‌شوند، وقتی دلتنگ می‌شوند، و دلنازک و روند بزرگسالی به کودکی را طی می‌کنند، هر تغییری تو را چند برابر درگیر می‌کند. فکر می‌کنی کاش نسخه‌ی دیگری از تو بود تا آنجا کنار عزیزانت زندگی می‌کرد.

مسئله وقتی بغرنج‌تر می‌شود که خانواده‌ی شریک زندگی‌ات هم همین روند را طی می‌کنند. گله‌ای ندارم و می‌دانم اینها طبیعی‌ترین حالت زندگی هستند. از آن غیرطبیعی‌ترین‌ها هم که گاهی زندگی‌ را دردناک می‌کنند، می‌گذرم.

 

چند وقت پیش پُستی در اینستاگرام دیدم با این مضمون که اگر فروغ فرخزاد زنده بود، تولد ٩٠ سالگی‌اش را جشن می‌گرفتیم.

به نود سالگی فروغ فکر کردم. در اینصورت چه اتفاق‌های عجیب و غریب که برایش نمی‌افتاد. آن هم در فضای خفقان‌آور این سال‌های جامعه، چه عزیزانی که از دست نمی‌داد، چه تجربه‌های تلخ و شیرینی که آرامشش را نمی‌برید و خواب شب را از چشمانش نمی‌پراند.

اگر الان فروغ زنده بود، با صورتی که زمان حسابی نقاشی‌اش کرده بود و قلبی خط خطی‌تر و جسمی که شاید خالی کرده بود چه می‌کرد؟!

جامعه‌ی ادبی ما فروغ را در اوج جوانی و شکوفایی از دست داد. و ما او را همچنان همان اندازه جوان، زیبا، جسور و اقواکننده می‌بینیم در حالیکه اگر امروز فروغ زنده بود شاید الان آلزایمر داشت، شاید انواع و اقسام قرص‌های چربی و قند و… را مصرف می‌کرد، تازه اگر از کرونا جان سالم به در می‌برد.

 

فروغ نماند در اوج جوانی، زیبایی، شهرت مُرد. بی‌آنکه بیشتر از آن زخم ببیند، رنج بکشد، از زمانه سیلی بخورد، از دست بدهد، از دست بدهد، از دست بدهد، از دست بدهد.

 

البته که زندگی زیبایی هم دارد، لذت هم دارد، اما مگر نه اینکه شالوده‌ی زندگی رنج است؟

مگر نه اینکه عشق‌ها و دوست داشتن‌ها هم ما را دلبسته می‌کنند و اشکمان را در می‌آورند؟

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *