وقتی بین دو راهی قرار میگیری.
وقتی نه دلت میآید از رویایت دست بکشی و نه دیگر تحمل موقعیت و سکوت و سکونِ کنونی را داری. جذب هیچ موقعیت اجتماعی و فردی و مالی خاصی هم نشدهای.
فقط انگار کم آوردهای. انگار این مسیر طولانی، این انتظار خستهات کرده.
به خودت میگویی نکند در تاریکترین لحظات شب هستی که بعدش خورشید طلوع میکند.
نکند باید کمی دیگر طاقت بیاوری و عمر گرانبها که تنها سرمایهات است را از دست ندهی.
دلت میخواهد دل به دریا بزنی و جواب مثبت بدهی و تغییری اساسی در زندگیات رقم بزنی.
اما پا روی دلت میگذاری. چون میدانی تمام عشق و رویای تو جای دیگریست. آنجا که باید صبر نوح که نه، صبر خدا را داشته باشی و پشتکار و مداومت یک موج و سرسختی یه صخره کنار دریا و انعطافپذیری آب را!
فکر میکنی بهتر است فرصتی یک ساله به خودت بدهی. چنانچه بعد از این یک سال نتیجه مطلوب نبود میتوانی راهت را عوض کنی.
پس باید مثل قبل به راهت ادامه دهی. صبور باشی و منتظر فرصت بزرگتری باشی. خانهی همیشگی هیچ کرم ابریشمی پیله نیست.
و بیخیالِ آن دیگری از خودت باشی که میگوید:
شاید، باید تغییری اساسی ایجاد کنی و بزنی به دل زندگی، شاید اصلا زندگی همین است.
و در دلِ پویایی و سرزندگیِ آن به هدفت برسی یا نه بیخیالش شوی.




آخرین دیدگاهها