نمیدانم چند وقت است که بصورت پیوسته و مداوم خلوتِ اولِ صبح برای نوشتن نداشتهام. هر چند لحظههایی کوتاه را در گوشه و کنار روز دزدیدهام! نیمهی اول سال تحصیلی به خاطر مشکلات گاز و آلودگی هوا و مسائل امنیتی مدرسه بیشتر بصورت آنلاین برگزار میشد و بچهها منزل بودند، هرچند حضورشان هم زیباییهای خاص خودش را دارد اما الان موضوع من نیست. یک ماه و نیم بعد از عید را اما مثل شهد شیرینی نوشیدم. یوگای صبح را کنسل کردم و خیلی از کارهای غیرضروری را عقب انداختم، با وجود دعوتهای وقت و بیوقت مدرسه به عناوین مختلف، تا قطرهی آخر چای نبات اول صبحم را در خلوت نوشیدم.
بعد که کلاسهای تابستانی پسرم شروع شد و بعد از مدتها پیادهروی اول صبحها به برنامهام اضافه شد و بعدتر تمرین موسیقی در ساعتهای اولیه روز. و اینها یعنی عقبنشینی نوشتن و خواندن مگر در روزهای طلایی مثل امروز که چشم بر همه چیز میگذاری، بر چند کار درمانی و کارهای پایان نیافتنی خانه و موکول کردن فلوراید درمانی پسرم به بعدازظهر و…
امکان ندارد کسی روی کرهی خاکی الان از من خوشبختتر باشد که خلوتی برای نوشتن دارم. دوست عزیزی چند شب پیش تعریف میکرد: از صبح تا شب اسنپ کار میکنم ولی تنها آخر شب که نمایشنامه یا داستانی مینویسم حس میکنم کاری انجام دادهام.
این روزها حس میکنم بیشتر از همه دارم این جملههای ژان کوکتو، ترجمه هنگامه هویدا را زندگی میکنم:
((شهامت داشته باشیم و
دیوانگی کنیم، بیهیچ ملاحظهای
و هرگز نپرسیم از خود که تا کجا؟
خرد، جسدی مومیاییست.))
دل به مسیر سپردهام. دل به جادهای مه گرفته دادهام. فقط دارم قدم جلوتر را که میبینم برمیدارم. برنامهها و طرحهای بلند مدت دارم، نه که نباشند، اما هدف نیستند دیگر. دستاورد نیستند که اگر به آنها نرسم دچار فروپاشی شوم.
نمیگویم در اوج انرژی و حال خوب بودن هستم. در جامعهای که نمیتوان برای دو سال دیگر برنامهریزی کرد، که برای چاپ هزار کتاب، مبلغی حدود صد میلیون هزینه برمیدارد؛ معلوم است فرهنگ، هنر، علایق، آرزو و رویاها به کجا میروند. و آدمها از صبح تا شب میدوند برای اولین نیازهایشان. نمیخواهم حتی این بعد ناامیدی دستهجمعی برای بهبود اوضاع را هم بُلد کنم.
همانطور که بیست و چهار ساعت روز برای من از چهار و پنج صبح شروع میشود و نهایت کاراییام تا سه و چهار ظهر است، گویی کلِ زندگیام هم در زخمها و معنا بخشیدن به آنها خلاصه میشود. زندگیام با نوشتن از آنها معنامندتر میشود.
چه بسا زخمهای من در برابر خیلی از زخمها، خراشی کوچک باشد و یا زخمی عمیق که نیاز به بخیه دارد. قرار بر مقایسه نیست، قرار بر جزع فزع کردن نیست. قرار است فقط از بخشهای مشترک حیات و زیستمان بنویسم. از “آخه چراها؟” از “چرا منها؟” از “حالا که اینطور شد، من حق دارم انتقامم را از دنیا بگیرم یا سکوت کنم و خنثی باشم، و یا بلند شوم و اقدامی موثر انجام بدهم، لااقل کلام احمد شاملو را فریاد بزنم که من درد مشترکم، مرا فریاد کن”.
و من میخواهم از لحظه لحظهی زندگی، از خوشیها و ناخوشیهایش بنویسم. از اینکه هر چقدر جلوتر میروم، بیشتر معنای زندگی را درک میکنم. که بیشتر میفهمم کلام سهراب را:
((من و تو میدانیم
زندگی یک سفر است… ))
و سفر یعنی با وجود همهی برنامهریزیها با تاخیر رسیدن، مواجه شدن با انواع و اقسام اتفاقها، همسفر خوب و بد داشتن و آموختن از هر کدام به نوعی. سفر یعنی دل سپردن به راه، غیر قابل پیشبینی بودن از شرایط آب و هوایی گرفته تا مسائل و مشکلات دیگر، سختی در گرما و سرما ماندن، بیجا و آواره بودن، سفر یعنی رنج راه را به جان خریدن برای رسیدن و حتی نرسیدن. سفر یعنی گذر از ترسهایت، معنا دادن به از دست دادههایت و جلو رفتن و جلو رفتن.
دیگر خبری از طرز فکر آن دختر که پلههای موفقیت را تند و تند بالا میرود که به فلان موقعیت یا بهمان شرایط برسد نیست. میداند خوشبختی و شادکامی به معنای خاصش وجود ندارد. موفقیت میتواند گذشتن از فرصت منحصربهفرد شغلی و تحصیلی برای آرامش خانوادهات باشد. موفقیت میتواند چشم گذاشتن بر رویاهایت باشد تا نزدیکانت آسیب نبینند…
طی این سالها فهمیدهام که زندگی در بهترین شرایط شبیه نمودار سینوسی است پر از غم و شادی. حتی گاهی نمیتوانی آنها را منفک کنی. درست آنچه را که سالها دویدهای تا بدستش بیاوری، باید کنار بگذاری. درست در زیباترین لحظه زندگی، اتفاقی نامنتظره میافتد، درست زمانی که فکر میکنی بعد از کلی دوندگی، از خود گذشتن، به استانداردی برای زندگی خانوادگی رسیدهای، و فکر میکنی حالا نوبت خودت و علایقت است؛ با پیری و بیماری والدینت مواجه میشوی، با شرایط جامعهای که هر روز بدتر از روز قبل میشود، با سوالهای متعددی از جمله این که ما هر جور بود گذراندیم، تکلیف نسل بعد از ما چه میشود؟ با…
اینکه بدانی و بپذیری زندگی سفری طولانی، غیر قابل پیشبینی و حتی ناعادلانه است به تو توانی برای مواجهه با آن، برای درک بیشتر آن و بیرون کشیدن لحظهای هر چند کوتاه شادی و سرخوشی میدهد. اینکه درک درستی از آنچه در پیش داری داشته باشی، با غصه خوردن برای از دست دادهها، شادیهای گذرا را هم از دست نمیدهی و قدر لحظه را بیشتر میدانی. اینکه از زندگی انتظار هتلی پنج ستاره نداشته باشی، تو را در برابر سختیها صبورتر و توانمندتر میکند.
اینکه بدانی یک بار و فقط یک بار زندگی میکنی دیدی متفاوت به تو میدهد. بگذریم از اینکه گاهی آنقدر تحت فشاریم که میگوییم همین یک بار زندگی هم زیاد است اما به راستی مگر میتوان از فرصت کوتاهی که دست داده، به راحتی گذشت؟!
ادامه دارد…




آخرین دیدگاهها