وقتی انسان آموخت چگونه با رنجهایش تنها بماند و چگونه بر اشتیاقش به گریز چیره شود، آنوقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
((آلبر کامو))
دیروز بعد از مدتها به آغوش جمعی بازگشتم که خودم را مدتها از آنها دور نگه داشته بودم تا رنج از دست دادههایم را فراموش کنم.
گاهی تنها کافیست چشمهایت را ببندی و بزنی به دل ترسهایت. میبینی آنقدرها هم که فکر میکردی مواجهه با آنها دردآور نیست. اینطور بگویم که گاهی تصورِ یک اتفاق به مراتب از خودِ اتفاق دردآورتر و آسیبرسانتر است. ذهن ما توانایی بالقوهای در شاخ و برگ دادن به مسائل دارد.
تا چند ساعت بعد از نیمه شب با هم بودیم. گفتیم و خندیدیم و غم یکدیگر را خوردیم و از روزهای بعد از آخرین دورهمی و آنچه از سر گذرانده بودیم و از خاطرات دورههایی که با هم بودیم گفتیم.
آنقدر سرگرم گفتوگو بودیم که یادمان رفته بود ماشین را از پارکینگ بیرون بیاوریم. تنها تولد یکی از عزیزان جمع کافی بود تا این دورهمی را برایمان خاصتر و به یاد ماندنیتر کند.
عکسها را از طبیعت زیبای روستای آهار برداشتهام.





آخرین دیدگاهها