با دستهای خالی این اثر را خلق کرد. شاخ و برگهای روی زمین را کنار زد. چند بار دستش را به راست و چپ و بالا و پایین برد و چند شاخه و تکههایی برگ اضافه کرد و تمام.
هنری که قطعا با سالها تلاش و ممارست بدست آمده و حالا در زمان کوتاهی جلوهگری میکند.
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم نصفه شب. صدای زنانهای رقمهای شماره ناشناس را داشت یکی یکی به زبان انگلیسی میخواند. وان، ناین، سون، اِیت… نگران شده بودم، چک کردم با شمارههای اخیری که احیانا فرصت ذخیره کردن آنها را پیدا نکرده بودم. بعد هم اپلیکیشن ایموی چند عزیز را نگاه کردم انلاین نبودند. نفس راحتی کشیدم.
دارم سعی میکنم، زیبایی این اثر هنری را ببینم. با خودم فکر میکنم:
هنوز میتوانم زیباییها را ببینم؟
شاید هم درستتر باشد بنویسم:
هنوز میتوانم ببینم؟
بله میتوانم اما به گفتهی یکی از روانشناسهای معروف لایهای از غم رویش را گرفته و نمیگذارد حسش کنم، لمسش کنم و لذت ببرم.
برعکس دیشب که نوشتم کاش کمی زودتر طلوع میکرد خورشید، البته که استعاری بود جملهام، الان دلم نمیخواهد صبح شود!
دلم میخواهد خستگیهای طبیعتا روحی، بیقراریها و کم خوابیهام را جا بگذارم و با خودم به بخشِ روشنِ شبانهروز نبرم. زیادی سنگیناند انگار.
میدانم که زمان میگذرد، چه بخواهیم، چه نه! زمان این تنها و تنها قرارداد انسانی که عادلانه میان همه تقسیم شده است. و شاید قدیمی و در عین حال مدرنترین مفهوم انتزاعیست که مدام با آن درگیریم.
زمان
زمان
زمان
زمان
کاش میشد زمان را به گذشته برگرداند، به همین چند وقت پیش. کسی چه میدانست اینگونه میشود! کسی چه میدانست خانه بر آب میساختیم و لانه در باد! کسی چه میدانست…
نمیدانم رخ دادن این اتفاقها حکمتی دارد یا صرفا سرنوشت است و رخدادی میان همهی رخدادها و وقایع طبیعی جهان هستی که فقط برای ما دردناکتر است و دنیا به هیچ کجایش هم نیست. نمیدانم. شاید حتی چندان هم مهم نباشد که بدانیم یا نه.
باید دنبال روزنهای امید بگردم
حتی به قدرِ نور و گرمایی که شبپرهای میپراکند!
باید دوام آورد.




آخرین دیدگاهها