دلم میخواهد بنویسم اما نوشتن همان و از کار و زندگی افتادن آن هم روزی پر مشغله همان. بگذریم که نوشتن عینِ زندگی است اما گاهی کارهایی پیش میآید که نباید عقب انداخت. این است که به خودم قول میدهم تا هشت ونیم جمعش کنم.
قبلترها گاهی نمیتوانستم این شرایط را مدیریت کنم و خب آسیبهایش را هم تحمل میکردم. اما این روزها وقتی میبینم که باید کاری ضروری را به سرانجام برسانم، دور و بر نوشتن نمیروم، حتی قید چند برگ خواندن کتاب را هم میزنم. تا حد ممکن خودم را از هر چیزی که میل به نوشتن و کنکاش را در من زیاد کند، دور نگه میدارم.
چرا که خواندن حتی چند سطر هم، خیلی از مواقع جوششی از نوشتن همراه دارد، یا دیدن عکسهایی در گالری گوشی یا کمی راه رفتن و فکر کردن.
امروز اما سری به برخی نوشتههای قدیمیتر زدم و تصمیم گرفتم چند خطی هم بنویسم. البته نه آنقدر عمیق و درگیر احساسهایم بشوم که یادم برود چند ساعتی از صبح به برنامهی دیگری باید بپردازم.
دیروز بدون خوردن غذای گرم و نوشیدنی گرم، به سختی گذشت. آن هم برای من که نوشیدن چای صبحانه و عصرانه را مثل آیینی باشکوه اجرا میکنم. آن هم من که طبعی سرد دارم و جرعهای چای صبح گاه روزم را میسازد. و جرعهای چای عصر خستگیهایم را رفع میکند.
میگویند باید از دست بدهی تا داشتههایت را ببینی ولی برای من همین دو لیوان چای لذتیست که هرگز از بیانش غفلت نمیکنم، طوریکه عزیزانم هر زمان چای میخورند به یادماندنی، حتما یادم میکنند، زنگ میزنند، پیام میفرستند و یا حتی بعدها خاطرهاش را تعریف میکنند و میگویند جایت خالی بوده!
فقط یک روز از جراحی گذشته و من تقریبا قالب تهی کردهام که چگونه شش روز دیگر را میتوانم بگذرانم.
حس میکنم روزها آنقدر کش میآیند که نمیگذرند، یک ساعت قبل از خوردن قرص و کمی بعدش درد بدجور میتازد و چهار بار در شبانهروز این شرایط تکرار میشود. آنقدر که فکر کردم فاصلهی خوردن مُسکنها را کمتر کنم.
غذاهای نرم و آبکی را هرگز دوست نداشتهام و حالا باید سرد آنها را بخورم! این است که تقریبا از خورد و خوراک افتادهام. فقط امیدوارم خوردن قرصهای سفالکسین و ریفنها با معدهای خالی به دردسرم نندازند.
در کل درد غیرقابل تحملی ندارم. اما نه آنقدر خوبم و شرایط نرمال است به روتینها و روزمرهگیها بپردازم و نه آنقدر مریضم که استراحت کنم. با بدنی بیحال، صورتی که مدام متورمتر میشود دارم سر میکنم.
و به عزیزانی میاندیشم که درد جسمی و بیحالی بخشی از زندگیشان است. بگذریم که با گذر زمان و در سنهای بالاتر این امر غیرقابل اجتناب است برای همه. همان طور که پدر و مادرهایمان درگیرش هستند.
با همهی این اوصاف امیدوارم هر چه زودتر این روزها بگذرند. که روزهای پاییز بدون جرعهای دمنوش و چای و نان گرم و بشقابی که بخار از آن بلند شود به سختی میگذرد.
روزهای پاییزی که به خاطر آلودگی هوا مدارس آنلاین شدهاند و غربت و دلتنگی بیشتر از همیشه به قلب آدم چنگ میزند.
اما سعی میکنی گرمای وجود عزیزانت را از دور احساس کنی و به ناگاه لبخندی روی لبهایت مینشیند.
به خودت میگویی همین است که مشغول شوی، همهی این مسائل رنگ میبازند. پس بسم الله…




آخرین دیدگاهها