چرا همه جا تاریکه؟
چرا چیزی نمیبینم؟
چرا دنیایی رو که داشتم میساختم، دارم از دست میدم؟
ساز مثل بچه ی آدمه.
چرا دنیا داره بچه هام رو ازم میگیره؟
چرا خدایا؟
چرا؟
این درد لعنتی چرا به وجودم چنگ انداخته؟! چرا کلی کلنجار میرم خودم رو آروم کنم و از چاه تاریکِ ناامیدی بیرون بکشم ولی با یه یادآوری برمیگردم قعر دره؟!
میدونم همه این مراحل طبیعیه. میدونم باید به خودم زمان بدم تا دوباره بلند شم از زمین. تکه های شکسته م رو جمع کنم و ادامه بدم.
+
سخت گذشت و هنوز هم سخت میگذرد. دوشنبه ها که سختتر از هر روز دیگری. طوریکه اول شب به خواب پناه میبرم. شب اولی که پسرم بستری شد تنها ماندم غم نبود اعضای خانواده را بگذار کنار حال بد روحی و جسمیِ روزهای اولم. طوری که شب دوم با وجود همه مشکلات بهداشتی و جسمی ترجیح دادم شب را بیمارستان بمانم!
تغییرات هورمونی که اضافه شود یعنی وسط طوفانی قشنگ!
امروز که یک دغدغه ی دیگر اضافه شد!
فکر کردم خدایا من روی چند موقعیت شغلی پا گذاشتم که قدم بلندی بردارم چرا همه چی بهم ریخت؟!
یادت افتاد باید تسلیم شوی.
یادت افتاد باید دست از کنترل کردن برداری.
یادت افتاد باید در لحظه حال زندگی کنی.
یادت افتاد که بدنت
را زیادی اذیت کرده ای و دوانده ای. آنقدر که صداش در آمده!
یادت افتاد اگر آنکه باید نخواهد، یک برگ هم از درخت نمی افتد.
یادت افتاد طبیعت و سرنوشت و تاثیر گذشت زمان بر بدن و روح و روان؛ منتظر نمی مانند تو به رویاهات برسی تا بعد آنها مسیر طبیعی خودشان را طی می کنند.
یادت افتد زندگی همین است.
آنقدر سطح دغدغه زیاد شده، عصر فکر کردی بی خیال! هر زمان لازم شد اقدامی انجام بشود، انجامش میدهی دیگر توان استرس و انتظار را نداری.
یادت افتاد این چند قدم سکون و سکوت و توقف را بپذیر.
بدموقع بود؟ بله.
در اوج یادگیری و تلاش بودی؟ بله.
ولی قرار نیست همیشه همینطور بماند. یه پاگرد برای استراحت است. و بعد دوباره ادامه میدهی.
با غر زدن و نقش قربانی کردن کاری پیش نمیرود! بله سر کار نرفتی که فشرده تر کار کنی ولی الان کارت شده از این دکتر به آن دکتر رفتن! یادت باشد زندگی همین است، با کارتهایی که دستت افتاده بهترین بازیت رو بکن. و هر درسی که باید بگیری را بگیر!
+
چرا هنوز جز در موارد معدودی موهبت سوختن شعر آدرین ریچ را درک نمیکنم؟!
فکر کردم شاید جواب سوالم در شعری است که شهرام ناظری میخواند.
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مردی را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است




آخرین دیدگاهها