وقتی صدای چرخش تایر دوچرخه رو آسفالت سر ظهر، سکوت را میشکند و باد لای موهات میپیچد و با صدای بریده بریدهای به گوشت میرسد؛ دلت میخواهد تک تک این لحظهها فریز شود، یا آنقدر کِش بیایند که تا ابد ادامه یابند.
یاد کودکیات میافتی.
یاد دویدن توی مزارع گندمزار میافتی و صدای پیچیدن نسیمی خنک در گوشت. آن زمان که به سکوت طبیعت غلبه میکردی و ردی میگذاشتی از حضور کوتاه مدتت.
آن زمان که شیرهی سفید رنگ بعضی گیاهان خوروی بهاری پیراهن قشنگت را لک کرده بود و میدانستی به دردسر افتادهای.
هیچ دقت کردهای، گاهی فکر میکنی کار خاصی را نمیتوانی انجام بدهی اما بعد از مدتی بدون تمرین به راحتی انجامش میدهی؟!
برای من ایستادن موقعِ دوچرخهسواری همینطور بود. قبلا میایستادم اما خیلی کوتاه مدت و با دلهره، اما امروز خیلی راحت میایستادم.
فکر میکنم گاهی تمرکز زیاد روی موضوعی آن را سخت و دور از دسترستر نشان میدهد چرا که نگرانی و استرست را بیشتر میکند.




آخرین دیدگاهها