امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است.
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن، هنر گامِ زمان است.
تو رهرو دیرینهی سر منزلِ عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است.
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است.
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهی این کهنه کمان است.
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است.
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچهی ایام، دلِ آدمیان است.
دل بر گذر قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سوارانِ خزان است.
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است.
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست درین سینه که همزاد جهان است.
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصلهی دست و زبان است؟
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است.
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجیست که اندر قدم راهروان است.
((هوشنگ ابتهاج))
امروز بعد از مدتها، چالشی ضروری را از سر گرفتم. کمی ترسیدهام، کمی نگرانم و خیلی خستهام.
روزهای سختی پیش رو دارم اما میدانم از عهدهاش بر میآیم. فقط باید صبور باشم و ادامه بدهم. همینکه حرکت کنم، موانع یکی یکی از سر راه برداشته میشوند.
عکس:
درختهایی در مسیر آبشار شکراب
روستای آهار





آخرین دیدگاهها