به ندرت پیش میآید شبها زود بخوابم ولی اینجور مواقع وسطهای شب که خوابم کامل میشود بیدار میشوم، چیزی میخوانم یا مینویسم و دم صبح دوباره میروم زیر پتو و خودم رو به خواب میسپارم. امان از این خواب دم صبح و کابوسهای وحشتناکش.
فرقی نمیکند روز عید باشد و آغازِ سالی جدید، یا روزی تعطیل که دلت بخواهد خستگی یک هفته را از تن و بدنت دور کنی، وقتی میخواهد بیاید، میآید و کسی جلودارش نیست. بیدار که میشوی میبینی، له و لورده هستی.
گویی باز آن کوه شناور در یخِ ضمیر ناخودآگاه، با تمام پستی و بلندیهایش سراغت آمده و تاوان لحظههایی که ازش غافل بودی را دارد یک به یک ازت میگیرد.
در خواب امتحان کنکور داشتم و فکر میکردم با اینهمه فاصله چطور میتوانم خودم را برسانم، نه کتاب به روزی، نه جزوهای. فکر کردم فقط یک سری مباحث را بخوانم که درصدها را بالا ببرم، یادم افتاد که بقیه هم آنها را میخوانند و تمایز در بقیهی مبحثهاست. به خواهرم که در کابوسها هم همیشه همراه و تکیهگاهم است گفتم، دلم را قرص کرد که از پَسَش برمیآیم.
بعد تزیینات روی انگشترم جدا شد، همهی آن قسمتهایی که دور و بر نگینش بودند. نزدیکانم کمک کردند قسمتی که توی چاله آب زلالی افتاده بود را در بیاوریم که تکهای دیگر جدا شد و دورتر افتاد. زمانی که دیگر نمیتوانستم تکهها را کنار هم جمع کنم، به این فکر کردم که دارم خواب میبینم و دست از سر آن انگشتر که حتی در دنیای واقعی مشابهش را هم ندارم بردارم.
بعد در خانهای مهمان بودم پر از سکوت. و کم کم متوجه شدم خیلی از اقوام آنها در اتاقها و سالنهای بزرگتر و خصوصیتری بودند. با بعضیها حال و احوالی کردم و روبوسی که متوجه فضای ملتهب زیرپوستیای آنجا شدم و یک مرتبه نگران عزیزی شدم که آنجا زندگی میکرد.
به محض اینکه این فکر به ذهنم رسید، پاهایم سست شد و روی زمین افتادم. مدام خودم را سرزنش میکردم که چطور برخلاف همیشه سراغش را نگرفتم به محض ورودم به منزل.
بدون اینکه کسی مستقیما حرفی بزند، ذهن مرا به سمت دیگری بردند، متوجهم کردند که آن عزیز حالش خوب است و ذهنم را به سمتِ کودکیِ عزیزِ دیگری بردند!
عزیزی که گویا مشکلی برایش پیش آمده بود. طنین واژهای مثل “شیشه” در فضا میپیچید!
و من که چیزی متوجه نمیشدم، در چنان حال و هوای ناآرام و سرگردانی بودم که فقط التماس میکردم واضح بگویند چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
و با همان حال بد از خواب پریدم.
خوبی روزهای تعطیل این است که لااقل خیالمان از پدر و مادرها راحتتر است که تنها نیستند.
فکر کردم یعنی دنیا میتوانست وحشتناکتر هم باشد، با آن اتفاقهای عجیب و غریب، بدون علیت و بدون رابطههای دال و مدلولی!
در کنار این مسئله که همیشه چیزهایی در زندگی هست، حالت را خوب کند.
مثلا شیرینکاری پسرت، درست کردن پنکیک نصفه شبش برای سفره عید و بیدار کردنت و تعارف تکهای پنکیک چرب در دستهای کوچکش و بعد توضیح اینکه مامان درسته خوشگل نیست ولی خیلی خوشمزهس!
و یا چیدن چهار کلوچهی نادی توی ظرف چینی طرحِ ماهی و تزیینشان با تکههای کاکائو و گردو و گلهای زیبای چای ترش!
یا آبی که جای سرکه توی یکی از ظرفهای هفتسین ریخته بود. خلاصه اینکه یکی از زیباترین سفره هفتسین را داشتیم ما. بدموقع خوابیدن علاوه بر کابوسهای دم صبحش، این زیباییها را هم برایم به ارمغان آورد.
عکاس ناشناس
عکاس ناشناس




آخرین دیدگاهها