هر آدمی برای فرار از تنهایی به چیزی پناه میبرد. بعضیها به هنر پناه میبرند به موسیقی، نقاشی، خوشنویسی، مجسمهسازی، شعر، نویسندگی و … بعضیها به کتاب، سینما، تاتر، ورزش و… بعضیها به پروش گل و گیاه یا نگهداری از پرندهها، سگ، گربه و… البته که بعضیها هم به خواب، انواع و اقسامِ نوشیدنی و خوشگذرانی ، حتی مهمانی و… پناه میبرند. من اما به خود تنهایی پناه میبرم. گاهی هم به خواندن و نوشتن.
هر چند گاهی ما در کنار همهی کارها و مسئولیتهایمان دنیای کاملا شخصی، عینی یا ذهنی، میسازیم که از همه جا خسته شدیم به آنجا پناه ببریم. درست مثل فردی که ماشینش را معبدی میکند از آنِ خود، یا دیگری که گوشهای از خانهاش را خلوتگاهی میکند.
صبح که فضای پُر از گل محوطهی مجتمع را دیدم، دلم نیامد بیتفاوت بگذرم… چند دور زدم و با دقت بیشتری به تک تک گلها نگاه کردم.
چقدر رنگارنگ و متنوع!
فکر کردم هنوز هم میشود لحظاتی به مهمانی زیباییها رفت. هنوز هم میشود میان هیاهوی زندگی درنگی کرد و لذتی کوتاه اما ماندگار برد.
و سوال همیشگی به ذهنم رسید. چرا من از نگهداری گل شانه خالی میکنم؟ در حالیکه همیشه دور و برم پر از گل و گیاه بوده است. در حالیکه با دیدن یک گل شوقِ کودکی زیر پوستم میدود. حتی همسر و پسرم را تشویق به پرورش گل میکنم و از هیچ حمایتی هم دریغ نمیکنم اما خودم حاضر نیستم مسئولیت تمام و کمال گلی را به عهده بگیرم!
غرق تماشای گلها بودم. داشتم فکر میکردم آن گلِ صورتی کجا بوده که تا به امروز ندیده بودمش. آنقدر هم شاخههای زیبایش روی زمین پخش شده بودند که معلوم بود تازه خریداری نشده. به گلهای رز سفید و صورتی و سرخ نگاه کردم و یادم آمد که بچه بودم چقدر دلم میخواست توی باغچهمان از این گلها داشته باشیم و من هم مثل بقیه همکلاسیهایم با خودم مدرسه میبردم. همیشه خانههایی که گل رز، محمدی یا یاس داشتند را بیشتر دوست داشتم، مخصوصا خانههایی که شاخههای یاسشان از روی دیوار سرک میکشیدند توی کوچه. و عطرشان کل کوچه را میگرفت. به نظرم صاحبان آن خانهها متفاوتتر بودند و توی ذهنم از بقیهی همسایهها جدایشان میکردم. بعدها ما هم چند بوته کاشتیم که گلهای کوچک و ظریفی داشتند و آنقدر کم گل میدادند که نمیشد به راحتی کند و با خود مدرسه برد. حرکت غیرمعقولی که آن زمان به شدت عادی به نظر میرسید!
اینجور وقتها که لبخندزنان به گلها نگاه میکنم، اکبر آقا هر کجا که باشد، خودش را به من میرساند و با ذوق شروع میکند به حرف زدن راجع به گلهایش. هر چند بعضی کلمهها را متوجه نمیشوم. اما گاهی معنیشان را میپرسم، گاهی نه. گاهی بعد از توضیح مختصری که میدهد باز متوجه نمیشوم و نشان میدهم متوجه نشدم، گاهی الکی سر تکان میدهم که آها الان فهمیدم. خلاصه گلها بیشتر زبان مشترک ما هستند تا ترکیب زبان فارسی و افغانی.
همیشه هم بعد از نشان دادن بعضی گلها و گفتن تاریخچه مختصری از آنها، با افتخار از درخت خشکی میگوید که همکارش خواسته دور بیندازد و او به آن رسیدگی کرده و الان سرسبز شده. بعد از همان همکار میگوید که از دیدن درخت متعجب شده و… من هم گاهی از مامان میگویم که گلخانه کوچکی دارد و کلی گلدان با گلهای زیبا. بعد هم میگویم مامان مثل تیستوی سبز انگشتی، هرچه بکارد رشد میکند. گلخانهاش به جنگلی کوچک تبدیل شده.
مهارت و تجربه که با عشق همراه شود همیشه نتیجهی متفاوتتری دارد. اکبر آقا مثل مامان وقتی از گلهایش حرف میزند، انگار از بچههایش. میداند کدام گل به نور بیشتری نیاز دارد و کدام یکی به آب بیشتر، کدام یکی باید خاکش را عوض کرد و کدام یکی گلدانش را. یادم هست مامان آنقدر به گلها توجه میکرد، سر به سرش میگذاشتیم که آنها را بیشتر از ما دوست داری! مخصوصا اگر موسیقی برایشان میگذاشت یا قرص تقویتی برایشان میگرفت. مدتی هم تفالهی چای پایشان میریخت و قرصهای ال ای دی! خلاصه از هیچ کاری برای رشد و زیباتر شدنشان کوتاهی نمیکرد.
آخرین بار که کرمانشاه رفتیم، مامان گفت دیگر توانایی نگهداری از گلها را ندارد. همینها کافی هستند و گل دیگری اضافه نمیکند.
دلم گرفت از شنیدن حرفهایش. او که هر کجا گل متفاوتی میدید، سعی میکرد به گلخانهاش اضافه کند، نحوهی تکثیرش را یاد بگیرد و حتی از آنها به بقیه هدیه بدهد حالا توانایی جسمیِ رسیدگی به آنها را ندارد.
از اکبرآقا خداحافظی کردم. او هرگز متوجه نمیشود که همین چند لحظه صحبت کردن من را به چه سفر طولانی در زمان و مکان میبرد. فکر کردم شاید مامان برای فرار از روزمرهگی و نگهداری از ما و… به گلخانهاش پناه میبرده. در حالیکه هنوز داشتم فکر میکردم چرا هرگز سمت نگهداری گل نمیروم، از دنیای کوچک و زیبای اکبر آقا دور شدم.
سوالی که جوابش را هم خوب میدانم. اما گویی هنوز زمانش نرسیده. مثل کرم ابریشمی که تا زمان پیله شکافتنش نرسد، نمیتواند پرواز را تجربه کند.




آخرین دیدگاهها