دیروز مهمان نیما یوشیج بودیم.
از لحظهای که راهی شدم، خاص بود، متفاوت بود، بکر بود، تا لحظهای که به خانه رسیدم.
شب که برمیگشتم
فکر کردم
من سهمم رو از زندگی گرفتم.
دلم میخواست فریاد بزنم:
من سهمم رو از زندگی گرفتم!
بالاخره چیزهایی رو حس کردم که به تحملِ بار هستی بیارزد.
تک تک لحظههایی که گذشت را نفس کشیدم، لمس کردم، بوییدم، چشیدم.
با آب روان ماخاولا سر به سنگ ساییدم، با نسیم پیچیده میان شاخسار رقصیدم، با کوه وازنا دست به آبیترین آسمانِ دنیا رساندم و در پارههای اَبر دنبال رویایی متولد نشده گشتم، بعد از مدتها آسمان را به دنبال ماه در جادهای پرپیچ و تاب جوریدم! در پسِ شعلههای آتش خاطرات درخت را ورق زدم.
از آن خواهم نوشت.
از روزی که چشم و گوش شدم تا ببینم و بشنوم، قلب شدم تا لمس کنم.
از روزی که تماما از آنِ خودم بود!
نه
دیگر خود بودن معنایی نداشت.
دیگر جزئی از طبیعت نبودم
من خودِ خودِ طبیعت بودم.
از روزی که نیما
زمین شد محکم، زیر پای عاشقانش، آسمان شد، آبی با ابرهای پراکنده،
کوه شد، استوار همچون آنها که ایستادند و خواندند و
آنها که ایستادند و گریستند.
آنها که ایستادند و رفتند.
رودخانه شد، جاری و روان در قلبها،
نسیم شد، چرخید میان موهای پریشان.
کلمه شد، نشست بر سرخیِ دیدگان.
ما شد!
ما هم نیما شدیم!




آخرین دیدگاهها