یکی از سوالات در حیطه کتاب خواندن، “حالا چی بخوانم” است؟ سوالی شبیه “حالا چی بپوشم؟” قبل از مهمانیها و مراسمهای دیگر. به همان اندازه مهم، حیاتی و جدی مخصوصا برای خانمها.
گاهی کتابی را کسی معرفی کرده، یا توی لیستِ انتظار برای خوانش است، یا اضطرار برای مطالعهاش داری، مثلا امانت است، امتحانش را باید پس بدهی، باید تدریسش کنی، همزمان با گروهی همخوانی داری و… در اینصورت به سندرم “حالا چی بخوانم؟” دچار نمیشوی. در غیر اینصورت حسابت با کرامالکاتبین است. امروز روی مبلِ کنارِ قفسهی کتابخانه نشستم و به کتابها نگاه میکردم، بلکه کتابی دلم را ببرد. حالا چرا روبروی قفسهای که هشتاد درصد آنها مطالعه شدهاند، نشسته بودم، بماند. کتاب “در کوی دوست” شاهرخ مسکوب را برداشتم، مقدمهاش را خواندم، کاری که معمولا انجام نمیدهم. از سیر نوشتن کتاب نوشته بود و با وجود نثر روان و ارتباطی که میشد با آن گرفت، کنارش گذاشتم. چرا؟ چون تشنهاش نبودم. مثل لیوان آب خنک و گوارایی که زمانی برای تو آورده میشود که تشنه نیستی. در حالیکه موقعِ تشنگی، یک لیوان آب ولرم هم کلی حالت را سر جا میآورد. دو کتاب از شهریار مندنی پور نظرم را جلب کرد، عقربکِشی و تن تنهایی، ولی با حال نیمه سرماخورده حیفشان میکردم. دوبارهخوانی یکی از داستانهای بلند موراکامی هم الان نمیطلبید. نه اینکه مندنیپور و موراکامی نویسندههای محبوبم باشند، با وجود اینکه کارهای زیبایی هم دارند، اما از این جهت که مدتهاست سراغ کتابخانهی اصلیام نمیروم و اینها جزء محدود کتابهای داستانی هستند که بعدا خریداری شدهاند و به کتابخانهی اصلی منتقل نشدهاند.
نگاهم را از چند مجموعه شعر گذراندم و نهایتا مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر دوم، گزینهای از شاعران بزرگ جهان، را برداشتم. کِی سراغ مجموعه شاملو خواهم رفت را هم نمیدانم. کتاب را باز کردم و تورقی کردم، خوب بود، فکر کردم با دایره واژگان شاملو هم بیشتر آشنا میشوم.
رابطهی من و شاملو هم داستانِ خودش را دارد. فعلا هیچ اصراری برای بهبود این رابطه ندارم. اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، میافتد. شاید روزی من هم مثل بقیه، عاشق شعرهایش شوم و به اعجاز کلمههایش ایمان بیاورم مثل فروغ، شاید هم مثل هوشنگ گلشیری همیشه فقط از سایهی بزرگش بشنوم و خدماتش در عرصهی ادبیات داستانی و هرگز در آثارش عمیق نشوم. نمیدانم. البته که ذهنیتم نسبت به شاملو به مراتب بهتر و قابل قبولتر از گلشیری است. لااقل با شعرهای معروف شاملو ارتباط میگیرم اما نوشتههای گلشیری، حتی جمله قصارهایش را، که احتمالا دوستدارانش از میان سطرهای داستان و مصاحبهها بیرون کشیدهاند، هم هرگز توجهم را جلب نکردند. البته که اینها همه حسهای من، آن هم در این برحهی زمانی، در یادداشتی نیمهخصوصی است و ربطی به موقعیت آنها در ادبیات ایران ندارد.
بلکه زمان که همه چیز را به آن حواله میدهیم، مرحمتی کند و رابطهی ما را هم بهبود ببخشد.
از خوان اول که گذشتم تازه به خوان بعدی میرسم که دلم میخواهد بلافاصله کتاب را تمام کنم! فرقی نمیکند مجموعه شعری پانصد صفحهای، رومانی چند جلدی باشد یا مجموعه داستان کوتاه نحیفی. عطش مطالعه گاهی مرا از جریان معمولِ زندگی میاندازد و تا زمانیکه کتاب را تمام نکنم، آرام نمیگیرم. البته که این روزها به شدت تعدیل میکنم این حس و حال را. اما اینکه موقع مطالعه تو قید همهچیز را بزنی و وقتی کار تمام شد، به خودت نگاه کنی ببینی چقدر از زندگی کردن جا ماندهای، چه هوای آفتابی و بارانی را از دست دادهای و چه معاشرتهایی را، خودش داستان دیگریست.
و این داستان ادامه دارد…
.نامِ عکاس را هم نمیدانم.




آخرین دیدگاهها