جملهی (( پناه تو خواهد شد. بگذار این گیاه خودرو و جوان درونت قد بکشد.)) را همین چند دقیقه پیش روی برگهی کنده شده از دفترچهای لابهلای دفترِ کلاسورم دیدم.
چون نمیدانستم خودم نوشتم یا جایی خواندم، یا از فیلمی یا سر کلاسی شنیدم و برایم جالب بوده، نوشتم؛ با دقت نخواندمش که ذهنم را درگیر نکند.
یادم است چند وقت پیش کتاب فروغ را میخواندم و متوجه شدم دقیقا سطری از شعرش را در یکی از شعرهایم نوشتهام!
الان هر چقدر فکر میکنم یادم نیست کدام شعر بوده که حذفش کنم. بعضی اشعار چنان در روح و روانت تنیده میشوند که تو قلم در دست میگیری و شروع به نوشتن میکنی، حتی متوجه نمیشوی که جملهی آنهاست که در تو میجوشد دوباره!
گاه نه تنها زیر چتر بزرگان مینویسیم، از خیلی نوشتههای دیگر بهره میبریم بلکه ممکن است از نوشتههای عزیزانی استفاده کنیم که آنقدر شناخته شده نیستند که ما یا دیگران به این زودیها متوجه شباهتها شویم.
حالا برای شعرهای برجسته بالاخره با کمی کندوکاو میتوان متوجه شباهتها شد و حذفشان کرد، اما برای نوشتههای دیگر بعید میدانم به این راحتی بتوان کاری از پیش برد، مگر اینکه جایی منتشر شود و بازخوردی دریافت.
خلاصه اینکه به خاطر درگیر نشدن با چنین مسائلی از جمله گذرا گذشتم. اما در ممانعت همیشه نیروی کششی هست و جذابیتِ کشفی.
تکه کاغذ را برداشتم و دوباره خواندم و این بار یادم آمد آنچه باید.
جمله را از یادداشت پُستی برداشته بودم که بتوانم با آن دوباره بیاغازم!
به آن فکر کنم و با نیرویش حرکت کنم در تاریکترین لحظات زندگیام. البته که کمک حالم بود، البته که نیرو محرکهای بود در آن سیاهیهای زندگی، اما فکر کردم چقدر ثابت قدم ماندهام؟ چقدر به مسیر متعهد بودهام؟ چقدر تلاش کردهام؟ چقدر بعد از هر دور شدنی، برگشتهام؟ و خیلی چقدرهای دیگر…
سوالهایی که مرا به فکر وا میدارند. سوالهایی که نمیتوان از آنها گریخت.
سوالهایی که آنقدر در ذهن میمانند، تا شبی، نصفه شبی جوابشان چون رعدی آسمان دلت را روشن کند.
چرا که میدانم،
سوالها همیشه بزرگترین راه حلها را درون خود مستتر دارند.
عکاس: ناشناس




آخرین دیدگاهها