پاییزی ابدی

زنی هر روز
واژه‌ها را
از گل‌های پیراهن، شانه‌ها و
از لابه‌لایِ گیسوانش می‌تکاند
بی‌خبر از واژه‌ای که در قلبش نشسته و
در رگ‌هایش جاری‌ست.
بی‌خبر از “دوست داشتن”
که پاییزی همیشگی‌ست.

به سیاهی چشمان و
سپیدی رویا و
سر سبزیِ سرانگشتانِ به خون‌ نشسته‌اش قسم،
به مرزهایِ ابهامی متولد شده

در رگ‌های سرشاخه‌های انتظار، قسم
تنهایی و انزوایی در اندوه غلطیده
تنها و تنها ثمره‌هایی هستند
که از سینه‌های رگ زده‌اش

زندگی را می‌مکند!

 

زنی که
هر روز واژه‌ها را
از گل‌های پیراهن، شانه‌ها و
از لابه‌لای گیسوان کوتاهش می‌تکاند
تا پاییز را جشن گرفته باشد
پاییزی ابدی
دویده در رگ و پی‌اش را

باری‌ که مدام

از هم‌خوابگی با عشق برمی‌دارد!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *