روزهای سختی را گذراندیم. هر بار میگوییم: مگه از این روزا بدتر هم میشه؟
و با کمال تعجب میبینیم هر حادثه از قبلی بدتر است. اعتراضات، تورم افسار گسیخته، قطعی ارتباطات و سایهی جنگ و آیندهی مبهم.
این مدت شب نخوابیهای طولانی را تجربه کردیم. و اگر به زور قرص خوابمان برد، کابوس دیدیم و مثل کسی که کتک خورده بیدار شدیم، خسته، ناامید، بیقرار.
ما صبحهایی را تجربه کردیم که توان بلند شدن نداشتیم انگار وزنههای صد کیلویی به پاهایمان بسته شده بود. از پنجره شهری خاکستری و بیرویا را دیدیم. ما هنوز نمیتوانیم بخندیم. هنوز سنگینیم و کرخت. زیر پاهایمان خالی شده. زندگی معنایش را از دست داده. یک ” که چه بشود؟” بزرگ در پس همه کارهایمان نشسته. دلخوشیهای کوچک هم دیگر لبخندی روی لب ما نمیآورد. ما خالی شدهایم، خالی از زندگی و پر از درد.
راه میرویم گریه میکنیم.
غذا میخوریم گریه میکنیم.
بلند میشویم گریه میکنیم.
مینشینیم گریه میکنیم.
این هوای لعنتی را هم که نفس میکشیم
درد میکشیم!
بعد به خودمان نوید میدهیم که انسانیم که درد میکشیم. ولی مگر قرار بود اینهمه درد بکشیم؟!
اعتراف میکنیم که شک کردیم.
به خیلی چیزها شک کردیم.
معنای خیلی کلمات جلوی چشممان فرو ریخت.
و خیلی مفاهیم به نظرمان دورتر شدند.
یاد دیالوگ فیلم سرباز رایان میافتم. فرمانده به رایان گفت: یادت باشه همیشه طوری زندگی کنی که ارزش کاری که برات انجام شده را داشته باشی.
و این یعنی سنگینی مسئولیت و این یعنی درسته الان بد حالیم و عملکردمان پایین آمده اما داریم ادامه میدهیم. گاهی زنده ماندن و ادامه دادن در شرایط سخت خودش مبارزه و پیروزی است. بهتر که شدیم میتوانیم عملکردمان را هم بالا ببریم.
روایتی در کتاب دکتر ویکتور فرانکل هست که به مرد کهنسالی که تحمل مرگ همسرش را ندارد میگوید: فکر کن اگه تو زودتر میمردی، اون باید این سوگ رو تحمل میکرد. (نقل به مضمون)
درست است یافتن چنین معناهایی این روزها خیلی سخت است ولی تنها راه نجات و دوام آوردن ماست. مگر چارهای هم جز ادامه دادن داریم؟! و سرمایهای جز امید که بزرگترین است.




آخرین دیدگاهها