و شاید عشق همان
پنج خط حاملیست
که سمفونیای میسازد
از سیاه و سفیدها
از سکوت وُ چنگها
تا تو ترانهای شوی
بیبدیل برایش.
–
و شاید خدا هم نقاشیست
که خط روی خط، روی خط
هاشور میزند
بیآنکه به یاد بیاورد
آنچه را کشیده وُ
آنچه خط زده!
–
هنوز هم خط افق
چیزی نیست جز خط اتصال دو طیفِ آبی
مثل آب و روغن
که هرگز قاطی نمیشوند!
–
همهی چشمها به خط پایانی بود
که تو را
بار دیگر از همهی جادهها میربود
تا به خط ساحلیای دیگر برساند
که آب دریایش
اشک چشم ماهیانیست
برشته شده.
–
میدانی قرار است
هیچ نوری دیگر
به خط مستقیم سیر نکند؟!
تاب بردارد و تاب بردارد
و آنگاه لابهلای مُژِگانت
موج بردارد و
ذرهوار به سیاهی چشمانت سرازیر شود.
میبینی قوانین فیزیک را هم
بهم زدهای؟!
–
و جهانهای موازی شدهایم
نامتقاطع!
–
چه کسی صورت دنیا را خط انداخته
که تلافی میکند و
اینگونه ما به خط شدهایم و
محکوم به حذف شدن؟
–
وقتی دردی
از سطری به سطری
از شعری به شعری تکثیر میشود
معلوم است
که واژهها سوگواران همیشگیاند!
–
خط کشیدی بر من
بیآنکه استخوانهای خرد شدهام را
زیر سنگینی آوارش ببینی.
بعد از آن،
همهی خطها از من گریختند
خطِ چشمها، خطِ لبها.
و من
در تاریکی و سکوت
آن سوی همهی خطهای مرزی
رنگ میباختم،
قبل از آنکه سیاهی گیسوانم را
به آسمانِ دم کرده تابستانی ببافم.
و جهان
هر دم خالی میشد وُ سرد
پر از درد.
چرا هیچ کس به من نگفت:
مدتهاست
خطها از ریلها گریختهاند
ریلها از قطارها،
قطارها از آدمها،
و آدمها از آدمها؟!
فکرش را هم نمیکردم
اینگونه نقطهها از واژههایم بگریزند و
واژهای شوند کنار واژهای
به خط بریل در نامهای
مچاله بر زمین!
و چوبخطِ پُر شدهای
اینگونه مرا
از پا در آورد!
حق با تو بود
دهان نوزادِ مرده را
هیچ مادری به سینه نمیفشارد.
و هیچ بهاری
شکوفههایش را روی چوبهی دار گلریزان نمیکند.
و هیچ پروازی
به خوابِ کرم ابریشمی
آغشته به اسید معدهی پرندهای نمیآید.
حق با تو بود
نه فقط عشق
بوی کافور میداد
که ما هم
هر چقدر تن و بدنمان را میشستیم
باز بوی مرگ میدادیم!
میبینی؟
حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
هیچ شبی،
روشنایی روز را تاب نمیآورد
نور را میکُشد
امید را میکُشد
و درد را آنقدر امتداد میدهد
که تکه تکه شود
آنگاه هر تکه را
به رهگذری هدیه میدهد.
میدانم قسمتی از درد هم به تو رسیده است
مشتهایت را باز کن
مشتهایت را باز کن
نترس
سهمم را با سهم تو تاخت نمیزنم.
آخرین ویرایش ١٤٠٢/١٢
–
بازیِ با خطها:
خطها
سطر شدند،
سطح شدند.
سطوحی سفید و لیز
و من هر بار که میخواستم
بالا بروم
لیز میخوردم.
خطها
کج شدند، منحنی شدند.
عدد شدند وُ حرف در گلویم ماندند.
نور شدند و رنگ در مردمکِ چشمانم شکستند.
تکه تکه شدند وُ
میله میله به دورم گشتند.
خطها
سلول انفرادی شدند.
چوبخطی شدند روی دیوار اتاقم.
چوب دستی کنار تختم.
خطها
بین خطوط رانندگی کردند.
پشت خطِ عابر ایستادند.
خیابان شدند و چهارراه.
راستی
چرا کسی از خط قرمزها چیزی نگفت؟
آن هنگام که لاشهی زندگی
سلاخی میشد؟
خطها اما همچنان
نیمخط شدند به وقتِ تنهایی
پارهخطی نامرئی به وقتِ رهایی
و مورب به وقتِ میرایی
همانگونه که قرمز به وقتِ جدایی!
خطها
تکرار شدند وُ
تکرار وُ تکرار وُ تکرار وُ
تکرار وُ تکرار وُ تکرار.
تا هفت خطی شدند
با خاطری جمع
تمامِ خطوطِ فرضی را دور زدند وُ
آن را خطایِ خطی نامیدند!
درست آن هنگام که
مردی با دست خطی خرچنگ قورباغه
روی دیوار ساختمان مخروبهای
نوشت:
چرا هر بار سکه را بالا میاندازم
خط میآید؟
نکند شیرها به
لیست حیوانات در حال انقراض اضافه شدهاند!
من اما
خط کنار خط، کنار خط چیدم
تا بالی شود برای پروازمان وُ
با هم بگذریم از خطِ پایان.
بیآنکه از خود بپرسم
ما بهای کدام سکوت را میپردازیم
که خط روی خط میافتد مدام و
دیگر هیچ زنی
پشت هیچ خطِ تلفنی
دوستت دارم را زمزمه نمیکند؟!
ما که حتی برجِ بابلی نساختهایم
که اینگونه زبان یکدیگر را نمیفهمیم!
شاید عشق
خطِ اتصالی شود میانمان
دستخطی آشنا
بر دیوارِ توالتی عمومی
به خط نستعلیق!
شاید…
ادامه دارد…
تصویر:
Shoei Szincha




آخرین دیدگاهها