به سلامتی زخم

ازدواج که می‌کنی اول یه خیابان با خانه پدری-مادری فاصله داری، بعد می‌شود دو خیابان، بعد می‌شود سه چهار محله آن طرف‌تر و بعد چند شهر!

به خودت که می‌آیی می‌بینی سر زدن به آنها جزء سفرهات به حساب می‌آید! و از چند ماه قبل برایش باید برنامه‌ریزی کنی.

بابا یکی یکی دخترها را داد، رفتند سر خانه و زندگی‌شان. نوبت خواهر کوچکترم که شد تازه به خودش آمده بود و واقعا در حرف‌ها و رفتارش بی‌قراری را می‌دیدیم و حتی گاهی به شوخی می‌گفت: فَفَر رو دیگه نمیدم.

از آن روزها چند سال می‌گذرد. کوچک‌ترین خواهر هم، ففری بابا، هم ازدواج کرد، آن هم به راه دور!

چند سال است هر بار که به آنها سر می‌زنیم، گذر زمان را بیشتر حس می‌کنیم. انگار شش ماه اندازه‌ی شش سال از آنها انرژی و توان می‌گیرد و پیرترشان می‌کند. هر بار عمق تنهایی‌شان را بیشتر لمس می‌کنیم. هر بار زودرنج‌تر می‌شوند طوریکه شب اول خانه‌ی هر کدامشان برویم، روز بعد به آنیکی می‌گوییم امروز رسیدیم که فکر نکند اولویت نبوده!

سری قبل که ففرِ بابا خواسته بود برگردد، بابا ناراحت شده بود! بابایی که همیشه از خودش برای رفاه و آسایش و رشد ما گذشته بود و ما و زندگیمان اولویتش بودیم، حالا نمی‌توانست بپذیرد که دخترش باید برگردد سر زندگی‌اش!

فکر کردم تنهایی چقدر آزارش داده بود، چقدر بهمش ریخته بود. خیلی وقت‌ها به این فکر میکنم که آخر هفته تنهایی بروم سری بزنم و برگردم حتی عملیش هم کردم ولی مگر کار یک هفته و دو هفته است؟ مگر فاصله یکی دو ساعت است؟ مگر می‌شود زندگی را ول کرد و گذاشت رفت؟ هر چقدر هم قبلش خانه را جمع و جور کنی برمیگردی باز کلی کار داری و چند روز بریز و بپاش را باید جمع کنی، کلی کار عقب افتاده‌ی خودت رو راه بندازی و خلاصه اینکه آدم از پا در می‌آید.

تازه از خستگی سفر می‌گذرم.

 

مدت‌هاست کرمانشاه رفتن ما، بیشتر به نیایش شبیه شده تا سفر. ساعت‌ها به پدر‌ها نگاه می‌کنیم. لحظه به لحظه‌ی بودن با آنها را نفس می‌کشیم. با دردشان درد می‌کشیم، با لبخندشان لبخند می‌زنیم. حرف که می‌زنند سراپا گوش می‌شویم. به گذشته برمی‌گردند، درددل می‌کنند حتی.

بصورتی خستگی ناپذیر از این خانه پدری به آن خانه‌ی پدری می‌رویم. انگار که بخواهیم نبودنمان را جبران کنیم. انگار بخواهیم اندازه‌ی اپسیلون صفر هم شده حضوری موثرتر داشته باشیم.

خودمان را شاد و شنگول نشان می‌دهیم و این در حالی‌ست که بارها بین دو خانه ماشین را گوشه‌ای پارک می‌کنیم و اشک می‌ریزیم. و این در حالی‌ست که نمی‌دانیم سری بعد برگردیم در چه حالی هستند. نمی‌دانیم اصلا هستند یا نه.

 

آنها به ما نیاز دارند، حتی در این حد که فکر کنند هستیم، حتی چند خانه آن طرف‌تر، چند محله آن طرف‌تر. و زندکی گاه چنان دست و بال آدم را می‌بندد که آرزوی خیلی چیزها روی دلت می‌ماند. آرزوی کنار آنها بودن، کاری برایشان انجام دادن، حتی چند دقیقه نشستن کنارشان و گوش دادن به حرف‌هایشان.

مدت‌هاست که سفر به کرمانشاه برایمان مثل سفری زیارتی شده، ترکیبی از نیایش، اشک و آرامش و حتی ترس از دست دادن. سفری که نباید یک لحظه‌اش را هدر داد، باید تک تک ثانیه‌هاش را نفس کشید، لمس کرد، چشید، بویید. جرعه جرعه‌ی بودن کنارشان را با سرمستی نوشید!

 

جمعه صبح که ناچار شدیم برگردیم در دلم خدا خدا می‌کردم، بابا دلتنگی نکند. فقط وقتی گفتم با ما بیا. گفت شما آمدین نمی‌مانین، من چطور بیام؟ به خودم قول داده بودم گریه نکنم موقع بغل کردنشان. و با حال خوب خداحافظی کنم و از عهده‌اش برآمده بودم.

برای خداحافظی خانه‌ی پدر همسرم رفتیم. بابا روی تختش نشسته بود، آرام و بی‌حرکت. تازه از خواب بیدار شده بود. پریشبش که رسیده بودیم ما را شناخته بود و حال و احوالی کرده بود اما دیروز ما را نشناخت.

همسرم سر روی شانه‌‌ی بابا گذاشت و هق هق گریه کرد. من دست روی شانه‌ی همسرم و اشک می‌ریختم. سرم را که بلند کردم دیدم همه دارند گریه می‌کنند.

بابا!

ما را نشناختی، ولی باز هوای ما را داشتی.

می‌دانستی که هر دو گرفته‌ایم، هر دو خرابیم، خراب. و شاید آن اشک‌ها تنها مسکن ما بودند. ممنون ازت.

 

یادمه چند وقت پیش با عزیزی صحبت می‌کردم از حس و حال کرمانشاه رفتن و این که نباید ثانیه‌اش را از دست داد. آن عزیز منتظر بود که از شعر هم با همان اشتیاق حرف بزنم و اینکه آنجا هم با شعر بوده‌ام. بیشتر که فکر می‌کنم، کرمانشاه برای ما این روزها یعنی پدرهایمان و پدرها خودشان، وجودشان، نفس کشیدنشان شعره.

و ما در سطر سطر این شعرها راه می‌رویم

و زندگی می‌کنیم.

 

***

 

به سلامتی هر چیز که دارد تمام می‌شود!

به سلامتی آتش

که از سوختن می‌رقصد.

به سلامتی زخم

که پوست را زنده کرده است!

به سلامتی رنج

که قرن‌هاست خودش را تحمل کرده است!

“گروس عبدالملکیان”

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *