سالهای دبیرستان و دانشگاه را اصلا دوست نداشتم و ندارم. اما دورهی کارشناسی ارشد را سنگ تمام گذاشتم و با وجود همهی حاشیهها که کم هم نبودند، کلی احساس خوب نسبت به خودم تجربه کردم. انگار عزت نفسی که به سمت نابودی رفته بود را به یکباره برگرداندم. هر چند بعدها مجبور شدم قید رتبهی خوب دکتری را بزنم… با آمار بالای بیکاری در شهرم و مشکل محدودیت سنی برای استخدام، داشتن فرزند کوچک، شرایط شغلی همسرم و…ادامه تحصیل به صلاح نبود. تصمیمی به شدت سخت بود اما هرگز از گرفتنش پشیمان نشدم. هنوز هم فکر میکنم بهترین و تنهاترین راه برای خانوادهی کوچکم بود.
من با علاقه رشتهی دانشگاهیام،فیزیک، را انتخاب کرده بودم اما محیط آموزشی آنهمه شور و شوق را از من گرفته بود. بعد از آن سال به خودم قول دادم جز به سمت علایقم نروم. برای همین علاقهی دیرینهام ادبیات برایم جدیتر شد. اولین مواجهه من با ادبیات وحشتناک دردآور بود. اوایل حتی توان چشم در چشم شدن در ابهامی که آن را در برگرفته بود، نداشتم. اما گاهی بزرگترین نقطه ضعف تو، سکوی پرتابت میشود. وقتی چیزی برای از دست دادن نداری، با هر آنچه داری پیش میروی و اینگونه بود که ادبیات به شکلی دیگر وارد زندگیام شد. برای همین است که این روزها به مراتب حالم بهتر است.
گاهی اما به شدت احساس بیقراری میکنم، احساس ناکافی بودن و نارضایتی. نارضایتیای که قبلا باعث نتیجهگرا شدنم شده بود، این روزها باعث شده راحتتر با ابهامهای پیش رو کنار بیایم. و همین یعنی من در مسیر رشد هستم و این یکی از بهترین حسهای دنیاست.




آخرین دیدگاهها