بچه که بودیم، همیشه مهمانیهایی را ترجیح میدادیم که همبازی داشتیم. حتی مهمانی خانوادههایی که پسر همسن و سال ما داشتند را خیلی دوست نداشتیم. انگار چیزی در آن خانهها کم بود همیشه.
با وجود اینکه میزبانها تمام تلاششان را میکردند که آن چند ساعت خوش بگذرد ولی انگار حفرهها همچنان خالی میماندند.
بعدها که بزرگتر شدم، آن سردی را نه به عدم حضور دختر، یا داشتن دختربچهای که هنوز حضورش نتوانسته بود رنگ و بو و گرمایی به خانه بدهد، مرتبط دانستم که تازه فهمیدم فضای مردسالارانه، زنانگی، طنازی و شور و شوقِ زندگی را ربوده بود در آن خانهها.
خوب یادم است، تنها خانهای که با وجود عدم حضور دختر، و پسرهایی که همیشه غائب بودند، دوست داشتیم، از آشنایانی بود که طبیعتا به خاطر محبت بیش از اندازهی میزبان حفرهها به چشممان نمیآمدند.
این روزها اما خانههایی که آینه دارند را دوست دارم. گویی گرما و زنانگیِ خانه را در آینههایی میبینم که به گوشه و کنار اتاق و راهروها آویخته شده، یا بخشهایی از دیوارها را پوشانده!
عجیب اینکه تعدد زیاد آینه در طرح اجراییِ ساختمان را هم، خیلی دوست ندارم، شب که میشود خودت را در شیشهی هر پنجرهای ببینی، هر گوشه را که میبینی، خودت را ببینی!
این خانهها قدرت مردانهای را به من القاء میکند که آرامش را از من میگیرد!
چرا چنین قدرتی را مردانه میبینم را هم خودم نمیدانم؟!
(( به نظرم کتابخانه هم میتواند تلهای زیبا برای دلبستن به خانهای باشد.))




آخرین دیدگاهها