((معماریِ تن تو
تاریخِ انحناست.))
هوشنگ صهبا
تو
یک زن هستی.
شعر
زنی دیگر
–
بهترین ستارهشناسِ جهان
من بودم
که تو را در میهمانی آن شب
کشف کردم.
–
دیر شدهام:
شبیه دانهای که در دهان یک کلاغ جوانه میزند.
–
شب به خیر…
برای من که همیشه عادت داشتم
لال از تو جدا شوم
شروع خوبی بود.
–
حتما کاسهای زیر نیمکاسه است
هر روز که نمیشود
عاشق شد.
–
کاش کاغذ سیگاری داشتم
شعری مینوشتم
و سیگاری در آن دود میکردم.
–
و هیچ
جز زنی که زیباست.
–
.
.
.
و این مرثیهای است
که این روزها
به جای برف بر سرِ ما میبارد.
.
.
–
آن که بر در میکوبد
لزوما به کشتن چراغ نیامده است.
بر در نمیکوبد
آن که به کشتن چراغ آمده است.
–
کاش تمام گلولهها
برفی بود
آن وقت نه من میمُردم
نه تو قاتل میشدی.
–
هر روز یاد زنی میکنم
که در حد بضاعتش زیباست
پس بیدلیل نیست
که این برفِ لعنتی نمیایستد.
–
کوچ یعنی،
ناگهان از خانهات بروی
و بعد مدام به کوچهاش فکر کنی
با دری دولنگه، آهنی، آبی
و زنگی کنار دیوار
که هیچ اسمی روی آن نیست.
–
تو زشتترین زن دنیا هستی
تو زشتترین زن دنیا هستی
تو زشتترین زن دنیا هستی
و این تنها فکری است
که مرا از دست تو رها میکند
زیبا
زیبا
زیبا.
–
سیاه پوشیدهام
برای زنی
سیاه پوشیدهام
برای زنی
باید
سیاه میپوشیدم
برای زنی.
–
وقتی که تب میکنم
فکر کردن به تو ساده میشود
میآیی کنارم مینشینی
موهایم را باز میکنی
و پنجره را نگاه میکنی
انگار که گاهی مرا دوست داری.
–
حق با همه است
جز من
که بیدلیل ایستادهام
شبیهِ پلی
و مردی با چمدانی در دست.
–
تلخ
در تاریکیِ یک اتاق
انگار رگ نام دیگر مرگ است.
–
تنها سه سطر مینویسم
تو
من
و گاهی…
–
هیچ چیز این عکس کم نیست
جز چند بطری خالی
و زنی که با چکمههای سرخ
که ردپاهایش را مهر میکند
بر زمینهی برفی این کوچه.
–
فکر کن هیچ اتفاقی نیفتاده است
به پشت برگرد
و سعی کن آرام بخوابی
من خنجر را بیرون میکشم.
–
دیگر حوصلهی نوشتن شعر ندارم
از بس که تو خر هستی
با این حال برای برف مینویسم
تا گلوله بداند
چند جانِ بیحوصله
زیر بهمنهای پیش از این مدفون شدهاند
و حالا ردپایی نیست
که دنبالهی ما باشد.




آخرین دیدگاهها