امروز مهمان سعدی بودم!
“هفتاد قدح از گلستان” لازم بود تا چند ساعتی با سعدی هم کلام شوم و دستِ دختری را بگیرم در تابستان هفتصد و اندی سال پیش در تاریکنایِ دالان خانهاش، دخترِ شیرازی بینام و نشان و گمشده در تاریخِ ادبیات ایران زمین که عرفانِ عزیزم او را از پستوها و دالانها و کوچه پس کوچههای تاریخ بیرون کشید و به او نامها داد و به ما نشانیها!
او را آفتاب نامید و مهتاب!
و از شیرینیِ قدحِ او به ما جرعهای نوشاند!
به مهمانیِ پیری اندیشمند و با سخاوت و فرزانه رفتن در غربتِ پیچیده به جانم، جذابیت خودش را داشت!
گاه به فکر فرو میرفتم و گاه میگریستم، گاهی مست میشدم از جرعههای روشنایی و گاه یک سطر یا بند را بارها و بارها میخواندم.
مهمانیِ نور بود و نار!
مهمانِ عرفان شدم به وقت تاریکی!
به مهر گفت: سعدی بنوش!
و من قدحی پر کردم و به ریشههای بیرون زده از خاکم رساندم.
و من قدحی پر کردم و چون ضمادی روی زخمهای مانده از تبرِ گذشته ریختم.
و من قدحی برداشتم و به شوق جوانههای رویا نوشیدم.
و من قدحی برداشتم و قدِ ظرفیتم از جامِ معرفتش نوشیدم.
و من قدحی برداشتم و به یاد شما با خودم آوردم:
*زیبایی را زمزمه کن، فریاد نزن. هر چه بلندتر بگویی، کمتر شنیده میشود. نشنیده شدن، عیب نیست، هنر است. زیرا هنر، آن صدای نازک نازنینی است که جز نازنینان آن را نمیشنوند.
*کتاب باید به چشم بنشیند، کتاب باید مردمک تماشا باشد. کتاب باید خون شود و در رگهایمان بگردد. کتاب باید قلب شود و در سینهمان بتپد. کتاب باید نَفَس شود و از شُشهایمان بگذرد. کتاب باید راه شود و رفتار. کتاب را باید خواند و خواندن را باید بجا آورد. دانش را باید آموخت و آموخته را باید زیست وگرنه چه بیسوادیِ رنجآوریست و چه مرگ مستمری این حافظهی انباشته و این دانش نزیسته!
*اگر هر دانهای فرصت مییافت تا استعداد پنهانش را به سرنوشتی آشکار برساند، چه روزگار خوشی میشد زمان و چه منصفانه میشد جهان!
*هنر، جانِ هنرمند است؛ هنر تن اوست…
*چه عذابی تمنا میکنی برای کسی که خود، بزرگترین عذاب خویشتن است؟
*قیمتِ هر چیز به قدر مرارتی است که صرفش میشود. ارزش هر چیز به اندازهی رنجی است که به پایش ریخته میشود و منزلت هر ماجرا به درازنای راهی است که به خاطرش پیموده شده است.




آخرین دیدگاهها