حقِش این نبود

یه وقتایی زندگی کردن خیلی درد داره. با همه‌ی درداش می‌سازی ولی اون دردی که مربوط به یه عزیزه ویرانت می‌کنه.

یه وقتایی زندگی یقه‌ت رو می‌چسبه و ول نمی‌کنه، خِفتت می‌کنه، خِرِت رو می‌گیره بدجور.

یه وقتایی زندگی کردن حتی نفس کشیدن سخت می‌شه، اونقدر قفسه‌ی سینه‌ت سنگینی می‌کنه که نمی‌تونی راحت نفس بکشی. دندونات رو روی هم فشار می‌دی و به تاریکی‌ای که دورت رو گرفته زل می‌زنی.

اونقدر دردت اومده که دلت می‌خواد فریاد بزنی، دلت می‌خواد این جسم لعنتی رو جا بذاری و بری اونجایی که باید، بری اون کاری رو بکنی که باید. و وقتی که می‌بینی نمی‌تونی، این کار نشُده، می‌شکنی.

یه وقتایی دلت می‌خواد کاری بکنی ولی هیچ کاری از دستت برنمی‌آد، می‌خوای تغییری ایجاد کنی ولی می‌بینی مسیری که اطرافیانت می‌رن مسیر یه چشمه کوچیک یا یه رود بی‌رمق نیست، مسیر یه رودخونه بزرگ و طغیانگره و دیگه نمی‌تونی کاری از پیش ببری.

یه وقتایی اونقدر دوری که بود و نبودت فرقی نداره. زور می‌زنی که تغییری ایجاد کنی اما از یه جایی به بعد تلاشِ بیشتر احمقانه به نظر می‌رسه. یا نمی‌خوان یا می‌خوان و نمی‌تونن در هر صورت نظرت رو که گفتی باید کنار بکشی و سکوت کنی.

یه وقتایی دلت میخواد، به کسی چیزی بگی ولی پشیمون میشی از اینکه حرفی بزنی، وقتی می‌بینی اصلا براش مهم نیست. می‌دونی گفتنش آب در هاون کوبیدنه و بس. تازه ممکنه نتیجه معکوس هم بگیری! پس وارد بحث نمی‌شی، گوشی رو زمین می‌ذاری. به خودت می‌گی همینه که هست!

یه وقتایی باید بپذیری. و این پذیرشِ کوفتی درد داره، سخته. مگه به این راحتی‌هاس؟! هی می‌گی حالا یه بار دیگه بگم، شاید این بار تاثیر داشت، شاید اثر کرد. و این امیدِ لعنتی تو رو می‌ندازه توی هزارتوی جهنمی که نمی‌دونی حال چطور باید در بیای!

باید بپذیری، بدون سرزنش، بدون غر زدن. باید یه گوشه بشینی و فقط نگاه کنی. تهش اگه کاری هر چند کوچیک از دستت برمی‌آد انجام بدی.

یه وقتایی با خودت می‌گی حقش این نبود. و کاش متوجه می‌شدن بقیه. کاش این دو روز رو دندون رو جگر می‌ذاشتن، بعدا هر کاری می‌خواستن می‌کردن.

کی می‌گه تنهایی محصول زندگی مدرنه، تنهایی و بی‌کسی جزء لاینفک زندگی ما آدم‌ها بوده، هست و خواهد بود. ای داد که این دور تسلسل‌وار مدام تکرار می‌شه.

 

گاهی زندگی خیلی بی‌رحم و خشن می‌شه. و اعتراف می‌کنم وقتایی که معناهای زندگی رو لگدمال شده می‌بینم بدجور دلم می‌شکنه.

 

چقدر زود دیر می‌شه، چقدر زود.

کاش می‌فهمیدیم.

 

عکس از صفحه‌ی خانم شهلا شهابیان

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *