دیروز واژهی “بوتیمار” نظرم را جلب کرد.
نه از مرغِ افسانهای بودنش در ادبیات ایران خبر داشتم و نه از اینکه به تنگچشمی و بخیلی شهرت دارد. در ذهن من این واژه بیشتر با غم پیوند میخورد تا با خساست.
تعریفی که در فرهنگ لغت دیدم، عجیب ذهنم را درگیر کرد:
((نام مرغی است که او را غم خورک نیز گویند و او پیوسته در کنار آب نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود با وجود تشنگی آب نخورد!))
نمیدانم در پس دیدنِ چه کنشی از طرف این پرنده، چنین نسبتی به او داده شده؟ چگونه متوجه تشنگیاش شدهاند؟ هر چند که از لحاظ علمی آب نخوردن یا کم آب خوردنش حتما قابل توجیح است ولی این تعریف عجیب تکاندهنده بود برایم، عجیب شوکهکننده.
به این مسئله فکر کردم که ما آگاهانه و ناآگاهانه چقدر این بلا را سر خودمان میآوریم! بوتیمارِ چه داشتههایمان هستیم! داشتههایی که از بس در گنجینهی ذهن و زندگیمان قایمش کردیم که استفادهی درستی از آن نکردیم و نمیکنیم.
این روزها، یکی از بزرگترین چالشهای من زمان است و از دیشب بوتیمار بودنم را کاملا حس میکنم.
گویی این روزها من بیشتر بوتیمارِ زمان هستم! بوتیمار دانههای ریز ساعت شنی که تند و بیرحمانه بر سرم آوار میشوند.
مدتهاست
که جای قطرههای ریز باران
گولههای کوچک، سبک و پنبهای برف
دانههای شن میبارد
و من
زیر کپهای از دانههای زمان
مدفون شدهام!
تصویرِ گلی در گذر زمان…




آخرین دیدگاهها