دیروز دو ساعت و نیم از ظهر گذشته تازه به سمت خاطرات حرکت کرده بودیم. بعد هم ترافیکِ سنگین موقع بیرون زدن از شهر و… هوا هم زود تاریک شده بود.
و من چقدر دیر فهمیدم که آنهمه بیقراری و بیتابی و حتی غُر زدن از ترس بود، ترس از سفری که بیشترین میزان از رانندگیاش به شب میافتاد. شب با جادههای شلوغ بواسطهی تعطیلیِ یکشنبهی بعد، با هوایی بارانی!
تازه بعد از اینکه تصمیم گرفتیم چنانچه شرایطِ ادامهی سفر را نداشتیم در شهر همدان توقف کنیم، من آرام شدم.
و تازه آنجا فهمیدم که چرا آنقدر بهم ریخته بودم! چرا نمیتوانستم از اتفاقهایی که باعث دیر راه افتادنمان شده بود به راحتی بگذرم؟
در حالیکه ذاتا من آدم انعطافپذیری هستم و ترجیحم این است که جنبهی مثبت وقایع را پررنگ ببینم، که بتوانم راحتتر با آنها روبرو شوم.
اما دنیا همیشه روی دیگری دارد!
و چه جنبههایی از شخصیت ما در هالهای از ابهام است و تنها در مواجه با فراز و نشیبِ زندگی خودنمایی میکند.
گویی تابلوی بزرگی هستیم که هر بار نور به قسمتی از آن میخورد و زیباییها و زشتیها، ملایمتها و ناملایماتش بیشتر دیده میشود!




آخرین دیدگاهها