امروز،
پل معلقی بود
با طنابهایی در دو طرف و
تخته چوبهایی یک در میان بهم وصل شده
که باید از آن میگذشتم
تا دیروزها را
میان انبوه خاطرهها جا بگذارم.
تا دیروزها را
میان عکس و فیلمی کوتاه منجمد کنم!
فردا
روز دیگریست،
پر از ترانههای خوانده نشده،
پر از رقصها و دلدادگیها،
پر از قصهها و غصهها،
پر از صدای قدمهایی که به سمت ما میآیند.
و فریادهایی که از سر ذوق کشیده میشوند.
فردا، امید دیگریست
و امید، نام دیگر تو بود .
ای پرندهی رویایی،
ای عشق!
–
خداحافظی
با روزهایی که گذشت.




آخرین دیدگاهها