زن کنار کامیون اسبابکشی ایستاده بود که دو پسربچه دبستانی با اختلاف قدی کمی کنار در ورودی ایستادند و زنگ زدند.
هیچ صدایی که از پشت در نیامد؛ زن به آنها گفت که از همین در ماشینرو تو بروند.
بچهها با کلی شک و تردید تو رفتند؛ به محضِ شنیدنِ صدای مادرشان از آیفن چند قدم رفته را برگشتند.
زن به سمتی که پسرها رفته بودند اشاره کرد و گفت: پسرا بودن، اومدن تو.
بچهها که لباس فرم سرمهای تنشان بود و کولیهای مشابهی روی دوششان، از در ماشین رو دوباره بیرون آمدند و با صدای باز شدن در میخواستند از در ورودی تو بروند!
و زن به تمام چهارچوبهایی که جامعه در ابعاد کوچکترش خانواده برای او گذاشتند فکر کرد.
یادِ حکایت گربه و معبد افتاد که روزگاری گربهای در معبدی زندگی میکرد. برای اینکه موقع مراقبت گربه مزاحم نشود آن را بستند. بستن گربه قسمتی از برنامهی مراقبه شد!
بعدها گربه مُرد و اهالی معبد برای تمرکز موقعِ مراقبه گربهای خریدند و به درخت بستند و استاد دیگری رسالهها در موردش نوشت!




آخرین دیدگاهها