درخت زیبای من
هنوز داشت نفس میکشید…
خیلی خستهام. خوابم میآید و سرماخوردگیام هم کامل خوب نشده. با این وجود چند سطری مینویسم.
بعد از سالها، از مهرماه پارسال ورزش را شروع کردم. حس خوبی داشتم. برخلاف همیشه به سمت ایروبیک نرفتم. حتی فکر کردن به آنهمه تحرک و جنبوجوش اذیتم میکرد! چارهای نبود باید با خودم، روحیه و بدنم مدارا میکردم. از طرفی همیشه دوست داشتم ورزش یوگا را تجربه کنم. فرصت خوبی بود. یوگا را شروع کردم و تقریبا به مدت شش ماه، هفتهای دو روز یک ساعت تمرین میکردم. گاهی تمرینها به حدی عالی بود که با نفس کشیدن میتوانستم ذهنم را آرام کنم.
با توجه به سبک زندگیام، طی چند هفته تعطیلات حدود چهار کیلو وزن اضافه کردم! وقتش بود کمی تحرکم را بیشتر کنم. هوا هم خوب بود و مشکل آلودگی هوا را نداشتم. پیادهروی در فضای آزاد بهترین گزینه بود. پیادهروی را شروع کردم که خیلی اتفاقی همزمان شد با مطالعهی کتاب “از دو حرف میزنم، از چه حرف میزنم” از موراکامی. با خواندن کتاب، فصل جدیدی از زندگیام آغاز شد. از آن روز به صورت مداوم سعی کردهام پیادهروی بروم. برخلاف قبلترها از جمعیت گریزان نیستم، به بیراهه نمیزنم و درمسیر پیادهروی حرکت میکردم! مسیر نسبتا ثابت است، حتی گاهی افرادی که برای پیادهروی و دویدن میآیند، ثابت هستند. آدم معمولا بعد ازمدتی از پیادهروی زده میشود اما اینبار حس متفاوتی دارم، میدانم حالا حالاها زده نمیشوم و ادامه خواهم داد.




آخرین دیدگاهها