١.دستی که به سویت میآید
گاه کابوسیست
که تو را از پرتگاهی پایین میاندازد!
٢.خاطرهها
دست در دست ما آمدند تمام مسیر را
با ما بزرگ شدند
تغییر کردند وُ تغییر دادند
ما را تا گور بدرقه کردند و
خود لیلی کنان به سمت شهر بازگشتند!
٣.بیوقفه باریدیم
بیبهار
بیرویش!
٤.اشکهایت
را از آینه پاک میکنم
دوباره میباری!
٥.شبها را
خوابها را
و آواز همهی شبپرهها را
چون سپری در برابر دردهایم میگیرم
تا از من عبور نکنند و
بیرون ازمن لانه بسازند!
٦.ضریب شکست نور بود دلیلش
گل نشکسته بود،
در لیوان شیشهای
باور کن!
٧.تا کجاها پرواز کردیم
چه لحظهها خلق کردیم
در خلوتِ سیمگون رویایی نشدنی!
٨.صداها ترک برداشتند
موقع عبور از درد!
دردی که
قدیمیترین یار بود!
٩.مگر چند سال نوری بود
فاصلهمان
که صدای همدیگر را نمیشنیدیم؟
١٠.زخم میزد
چون خنجری
بر زیبایی
بر دوستی چند ساله!
١١.گلواژهها را
از شعرهایم میچینم و
سر راهت میکارم!
١٢.سکوت را
از آسمانِ شب میچینم و
سرخی را از غروب آفتاب
سکوتِ سرخ
میشود خلاصهی زندگیمان!
١٣.صلح و آرامش
آرزویی شده بود
برای سرزمینم
دست نیافتنی!
١٤.تو در کدام گوشهی قلبم نشستهای
وقتی طنین صدات جریان دارد
آرام میان رگهایم؟
١٥.دیگر چیزی ندیدم
جز تو
بعد از دیدنت!
١٦.لبهای بیقرار من
از لبهای تو سیراب میشوند
همچون عابری تشنه از لیوانی آب.
١٧.نور خودش را به تاریکی میرساند
و میان بازوانش جان میدهد
و مرگ میان بازوان ما!
١٨.از دل بیراههها، خستگیها، نرسیدنها
حتی از دل خوشیها
درد زاده میشود!
١٩.نَسَبَت به ستارهها میرسد
که گاه پیدایی و
گاه نه؟
شاید از جنس خیالی تو
که گاه نزدیکی و
گاه دور!
٢٠.ساعت صفر بود
همهی زندگیام.
دویدن و نرسیدن
دویدن و دوباره نرسیدن!
٢١.رویاهایی که
به گمانم روزی محقق میشدند
در خونم غلطیدند!
٢٢.گم شدهایم
در بیکرانی که زمینش مینامند
در تنگنایی که زندگی میخوانند
و در آستانهی دردی
که زیستن.
٢٣.هوا سرد بود
من سردتر بودم
دستهای تو اما
همیشه گرم بودند.
٢٤.دست کودکیام را گرفتم
و از خیابان رد نشده
رهایش کردم
نمیخواستم بمیرد
باور کن!
٢٥.چشمهایم را
زیر نگاهت دفن میکنم
این قشنگترین مرگ دنیاست.
میدانی؟
٢٦.سکوت را
از لبهایم برداشت و
توی باغچه کاشت
سکوت اما
جان داد!
٢٧.خاطره
رودیست کم عمق
که گاه سیلابی با خود میبردش!
٢٨.نکند زمین عاشق خورشید شده
که اینهمه دورش میگردد!
٢٩.نفسها حتی
این روزها از جای گرمی بلند نمیشوند
چرا؟!
٣٠.کجا رفتهام؟
چرا نیستم هیچ جا؟!
٣١.عشق
جزیرهایست با ساحلی شنی.
کودکی انگشتهایش را باز میکند
که دانههای شن
سُر بخورند از لای انگشتها و
هنوز خالی نشده
دوباره مشت شوند در دستهای او!
٣٢.میان ما
مرزیست از خودمان!
٣٣.آواره شدهام
به دنبالت ای عشق!
٣٤.تو را
بیشتر از خودم دوست دارم
و همچون ترانهای میجوشی از
لبهایم!
زیبا نیست؟
٣٥.ذهنم
حتی خاطراتم هم
منجمد شدهاند
ایا اتشی مرا گرم خواهد کرد؟
روشناییای به دالانهای تاریک و نمور ذهنم
راه پیدا خواهد کرد؟
میبینی؟
سردم
سردتر از تمام زمستانها!
٣٦.دورت میگردم
چون پیچکی دور شاخهای گل!
٣٧.چه رازیست میانِ
موهایم و دستهایت
دستهایم و لبهایت؟
٣٨.هر بار که دلتنگت میشدم
باران میگرفت.
نگو که شهر را
سیلاب برده است!
٣٩.از وقتی که میبینم
تو به چشمه آب میدهی وُ
به ابر باران،
تازه فهمیدم
اشکهایم از کجا آب میخورند!
٤٠.
هر بار که
تو نقش میبندی در آینهی چشمانم
هر بار که
ظاهر میشوی چون رنگین کمانی در آسمان دلم
هر بار که
تو را چون جامی شراب سر میکشم
انگار که آلزایمر داشته باشم
دوباره و دوباره
عاشقت میشوم!
٤١.به ته خط که رسیدی
چیزی برای از دست دادن که نداشتی
پرواز کن
همان جاست که قد میکشی
دختر جان!
٤٢.تصویر زیبای تو را میسُرایم
با واژههایم!
٤٣.واژه هایم
در تنگنای میان سطرها و پاراگرافها
خودشان را به تو میرسانند
با ضرباهنگی تند و شلاقی
تا تو را به اغوشی گرم آلوده کنند!
٤٤.زخمی شدهایم
میان ضرباهنگهای زندگی
میان شرشر خاطرهها
اگر و اماها وُ
باید و نبایدها!
٤٥.انگار که روزانه مردن
از روزمرگیهایمان شده است!
٤٦.هیچ کس ما را نمی بیند.
هیچ کس درد پشت لبخندمان را نمیفهمد.
هیچ کس مرگ روزانهمان را نمیچشد.
هیچ کس تاب خوردن جسدهایمان
بین زمین و آسمان را نمیبیند و
بوی تعفنش را نمیشنود.
ما خیلی تنهاییم
ما خیلی گناه دارم
ما خیلی درد داریم
خیلی.
٤٧.بهانهایست نوشتن
برای با تو بودن
ای عشق!
٤٨.ترسناک شده
دستم در دستهای تو جا مانده
و دستهای تو در خاطراتی دور!
اسارت
در من چنان خانه کرده است
که رهایی، رویایی بیش نیست.
٤٩.صدایی میآید
صدای باز شدن غنچهای
یا ترک خوردن پوست اناری
شاید هم
جوانه زدن دانهای در دل خاک!
٥٠.از میان رویاهایم
سر بر میآوری و
به سمت دیگری می دوی چرا؟
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
١.چراغها خاموش و
تاریکی رمزِ عبور!
عشق که بمیرد
تاریکی ما را خواهد بلعید و
ما را تبدیل به شی خواهد کرد!
٢.نمیدانم
کابوس از ما میگریزند
یا ما از کابوس میگریزیم
اما آنقدر میدانم
که مرز باریکیست میان ما و کابوس!
کاش یک نفر پیدا شود و
ما را بیدار کند؟
٣.باران میبارد این روزها
باران خاک
باران فقر، بیعدالتی، درد، …
اما چرا خیس نمیشویم ما؟!
٤.دریای چشمانت
فقط برای غرق شدن آفریده شده است
میدانستی؟
٥.در خوابهایم
چمدانی بسته میشود هر شب
دری به هم میکوبد و
ترسی در رگهایم میدود
و من تنهاتر میشوم.
٦.تو مدتهاست
بخشی از من شدهای و
من غباری بر شهر!
٧.دیروز
سیاهچالهایست و
فردا کهکشانی پر ستاره
امروز اما
خلائی میان این دو!
٨.هر بار که میخواهم فراموشت کنم
خیالت پررنگتر از قبل سراغم میآید!
تو بگو
چگونه از تو رهایی یابم
ای مرگ؟!
٩.دلم تنگ شده است
برای تو و
خرمالویی که از درخت میچیدی
هر پاییز.
کاش میان ما زمستانی نبود.
١٠.هر چقدر که به دنبالت میگردم
پیدایت نمیکنم هیچ
خودم هم
بیشتر گم میشوم!
١١.رد تو را
در روز
تنها میتوان از طریق گلهای آفتابگردان زد و
در شب
با دنبال کردن شبپرهها!
١٢.کابوسی وحشتناک است
این که ببینم
دیگر دوستم نداری.
١٣.خیلی وقت است که
زنده نیستم
اما هنوز
گلهای قاصدک را فوت میکنم
تا آزادی
بر شانههای سرزمینم بنشیند.
١٤.هر روز
خاک را کنار میزنم
از آن اتاقک تاریک بیرون میآیم و
و سر راهت مینشینم.
یا در هیبت کبوتری لبهی بالکن میایستم
و به پنجره نوک میزنم
تا مرا ببینی
مادر!
١٥.چرا هیچ پلی ما را به هم نرساند؟
چرا هیچ دعایی محقق نشد؟
ای آزادی!
١٦.آینه
مرا به خود نمیخواند دیگر
چهرهام را هم
پس نمیدهد افسوس!
١٧.هیچ میدانی
در خوابهایم هر شب
ستارهای میمیرد و
روز بعد شعر میشود؟!
١٨.رویاها ادامهی جادهها هستند
کاش من رویایی بودم
انتهای جاده برایت
ای عشق!
١٩.سیاهی شب
زیر ناخنهایم نشست
و هیچ لاکی پنهانش نکرد!
٢٠.باش
حتی در دوردستها
همچون آن گوی سوزان در آسمان
ای عشق!
٢١.رد نگاهت
به دفتر شعرم رسیده است
میبینی؟
٢٢.چشمهایمان را جا گذاشتیم
در خیابانها، اتوبانها، وسط میدانها!
برای تو که چشمهایت را بسته بودند
ای شرافت!
٢٣.کافیست تو باشی
تا رنج زندگی را بتوان چون سرمهای
به چشم کشید
و دردش را با سرفههای پی در پی با سیگاری تحمل کرد.
٭من از دستهای تو میگریزم
تو از دستهای فرتوت زمان میگریزی
و روزی هر دو
به دستهای رنجیدهی زمین پناه میبریم!
خاک که پناهگاه همهی ماست
چه بیپناه است و
مورچه ها هر روز
چه سرسختانه در حال
زیر و رو کردنش هستند
فارغ از همهی سرخوشیهای زمین و زمان!
٭فقط یک رویا وجود دارد
رویای دیدار تو
و فقط یک اندوه
اندوه نشسته در چشمهایت و
پیچیده لای حرفهایم!
(الهامهایی از اشعار احمدرضا احمدی و صابر سعدیپور)
٢٤.فقط چند آرزو مانده بود
که برآورده شوند
مرگ، مرگ
و باز هم مرگ!
٢٥.کابوسِ میان خوابها
ردی بودند از
سیلی روی صورتها!
٢٦.اینکه من
به دنبالت گوشه و کنار خیالمان را بگردم
تا بالاخره شبی در رویایی بیابیمت
یا در پیات دیوانهوار بدویم همهی شهر را
دلیلی نمیشود
بر وجود تو
ای عشق!
٢٧.با یاد آغوش گرم تو
به گذشتهها سفر میکنم و
سفر در زمان
عجب معجزهی زیباییست
مگر نه؟!
٢٨.سیاه است
انگار که ادامهی جادهای بیانتها
خطی از دود در هوا
یا کلاغی بر فراز آسمان
سیاه است چشمهایت!
٢٩.تا زمانیکه
واژه در دستهایم شعر میشود
و شعر، رویایی زیبا
ادامه میدهم!
٣٠.حتی اگر
دنیا را از من بگیرند
با واژههایم
دنیایی میسازم سرسبزتر!
٣١.کاش
به خوابی ابدی میرفتم
در آغوشت!
٣٢.چرا به ما نگفتند که
آسمان میتواند قهر کند
و ریزگرد ببارد
زمین میتواند قهر کند
و ریزش کند
باد میتواند
جان کارگرهای روی داربست فقر را
جلوی چشمانمان بگیرد؟
چرا به ما نگفتند که
چشمها به دیدن فقر عادت میکنند؟!
٣٣.چون عقابی
که به جوجههایش غذا میدهد
یا باغبانی
که به باغچهاش رسیدگی میکند
به رویاهایم سرکشی میکنم هر روز
میدانم روزی بالاخره
به بار خواهند نشست.
٣٤.دلتنگیهایم
قابی میشود
دور عکسهایت!
٣٥.ابهام کاشتی تمام مدت
در میان باد
ای عشق!
٣٦.درخت
به دور دست نگاه کرد
و به لانهی خالی روی شاخههایش
و به سکوت نشسته در اطرافش
به بهار اندیشید
که مسافرهایش را برمیگرداند به زودی
منوریلی
قرار بود بخزد در تمام شهر و
کش بیاورد تنش را.
و او اولین قربانی بود.
کاش لااقل
صندلیای میشد در پارک و
حس میکرد پرهای نرم مهمانهایش را دوباره!
٣٧.نگاهش میکنم
مثل زمین که تا آخرین دقایق رفتن خورشید
چشم از آسمان برنمیدارد
تنها رویایم بود!
٣٨.کوچه
چقدر زیباتر میشود
وقتی تو در آن دست تکان میدهی.
٣٩.تنها که باشی
در شلوغترین ساعت روز هم
صدای ضربان قلبت را میشنوی
صدای افتادن تخمه از دهان مورچه
برخورد مگسی به پنجره
حتی صدای هجوم افکار به مغزت را
را هم میشنوی؟
فقط کافیست تنها باشی.
٤٠.مگر میتوان از سر باز کرد
آگاهی را؟
که چون عینکی روی چشمهایت است و
جهان را با شیشههایش میبینی؟
٤١.ناامید نشدهایم
و هنوز
امدن سپیدهدم ما را به وجد میآورد
و دیدن جوجههای کبوتر
روی کولرِ آبی!
٤٢.نمیدانم
چرا میان عصری جمعه جا ماندهام؟
چرا ردی از خودم نمیبینم؟
گمگشتگی، آوارگی
بخش جداییناپذیر زندگی من هستند
انگار!
٤٣.مورچهها هر روز
چه سرخوشانه زیر و رو میکنند
رویاهایمان را
در بستر خاک
همچون کابوسی در بستر خواب و خیال!
٤٤.گم میشوم هر شب
میان واژههایی که برای تو چیدم
از باغ خیالم!
٤٥.دستهایش چشمهی نور است و
لبهایش جام شراب و
بهار نازنگاهش.
٤٦.عادل بود تاریکی
که مرزی میان جسم ما در خواب و
وسایل اتاق نگذاشت!
٭ رنج یکه تازی میکند و
تاریکی شیهه میکشد
در دشتِ زندگی.
٤٧.نگو پریشان کن موهایت را
من از نگاههای بیامان
از گشت ارشاد میترسم!
٤٨.هیچ ترانهای
جز از غلتیدن در خون شاعرش
خلق نمیشود
و دست هیچ داستانی
به خون کسی جز نویسندهاش
آغشته نمیشود.
٤٩.دوزخیست
تردید میان ماندن و رفتن!
بال پرنده
برای پریدن است
و پای انسان
برای رفتن
٥٠.به چشمهایش نگاه میکردی
ای کاش
نه به لبهایش!
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
١.زیر پلکهای بستهی من
خوابی میگذرد
که به اندازهی اندوه من و تو زیباست
و به اندازهی عشق سرشار
و شبی میگذرد
پر از سکوت!
٢.مدتهاست
جادهها، امتداد خود را قطع نمیکنند
هیچ قاصدکی خبری خوش نمیآورد
پروانهها مردن در پیله را انتخاب میکنند و
ما دلخوش بودیم
به عشق
همچون دیوانهای که
به قفس میانداخت باد را!
٭شبی در روز غرق میشود
٣.شعرهایم
پیلهای میشوند و
مرا در بر میگیرند
تا پروانه شدنم.
٤.چه انفجار عظیمیست
بودن، ماندن و شدن.
اما گاه طاقتفرسا!
٥.کاش میشد
نور را، آفتاب را
در دست گرفت و بوسید.
کاش میشد
لمس کرد زیباییها را
رنگین کمان را
سرابی نشسته بر لبهای خشک کویر
شیههی اسبی وحشی
یا نگاهی عاشقانه را.
٦.به آسمانی فکر کن
که ستارههایش را گوشهای تکانده
و به زمینی
که مردههایش را پس نمیدهد!
٧.زندگی ادامه دارد…
زندگی ادامه دارد…
زندگی ادامه دارد…
٨.برگها روی زمیناند
نگاهشان اما
به درخت است!
٩.زن که باشی
زیبا باشی
در خاورمیانه هم باشی
نفرین ابدی شدهای!
١٠.عشقت
قاصدکیست
هم نفس نسیمی خنک!
.برف روی برف مینشست
رد پایمان اما هنوز پیدا بود
هیچ برفی نمیتواند خون را دفن کند.
١١.اگر میان ما رودی بود
پلی میساختم
اگر آسمان بود
پرواز میکردم
اگر دریا باشد
خودم را به آب میزدم
اما حالا که میان ما
پردههای ضخیم غرور است
سر جایم آرام مینشینم!
١٢.همچون درختی نخل
چنان میسوزم
که حتی زغالی هم به جا نمیماند از من
١٣.به اندازهی تمام ستارههای آسمان
اندوهگینت میکند
گاهی عشق!
١٤.سهم من از تو
ستارههایی هستند
نشسته در عمق چشمانت!
١٥.بادی که دستهای تو را با خود برد
چگونه میتواند
لابهلای موهای من بدود و
خنکایش را به رخ بکشد؟
١٦.همچون موریانهای در دل خاک
به مغز استخوانم زدهای
زندگی!
١٧.عطر گلها پرید
خاطراتم را که دفن کردم!
١٨.زنی که روبروی آینه ایستاده
همین چند دقیقه پیش
چشمهایش را ترکاند
تا با خونش چیزی بنویسد
همین دیروز
تمام زنانگیاش را از تن کَند
و با خیال راحت تا صبح خوابید.
١٩.بازیگوشی کودکانهایست!
دل بردن و
دل باختنهایت!
٢٠.پوشالی بود رویایم
دست به هر کجاش که زدم
فرو ریخت!
٢١.ابرها خیال باریدن ندارند
چشمهای من اما
شبانهروز میبارند.




آخرین دیدگاهها