میدان مین میشود
چشمهایت
در بیقرارترین لحظهی روز.
و من دختربچهای
به دنبال پروانهای رنگارنگ!
–
بیا زمین را دور بزنیم
زمان را دور بزنیم و
در اوج نخواستن، بخواهیم
در اوج نبودن، باشیم
در اوج نداشتن، سرشار شویم
همچون رنگ سفید که
همهی رنگها را درون قلب خود دارد!
–
ستاره بیآسمان
ماهی بیدریا
درخت بیخاک
مگر دوام میآوردند
که انسان بیعشق؟
–
تنهاییمان را ربود
همان که خودش را عشق معرفی میکرد
و کلاهش را از سر برمیداشت
برای هر آن کسی که از راه میرسید.
آخر شب اما
اسب سفیدی شد و تاخت
به سمت ابرها
از آن پس هر کسی ابرها را
به شکل معشوق خودش میدید!
–
تنهایمان را پشت حصارِ تنهایی
جا میگذاریم و
به قلمرویی سرک میکشیم
به نام عشق
غافل از اینکه
عشق تنهاترمان خواهد کرد.
–
همان لحظه
که تنهایمان را
در تنهایی به خاک سپردیم و
فریادهایمان را
میان تندبادی گم کردیم.
آری درست همان لحظه
به دیدنم بیا ای زندگی!
–
حتی اگر زمان را به عقب برگردانیم
گذشته را پاک کنیم؛
هنوز هم تکههایی هست
که در ما نیست دیگر!
–
کاش چشمهایت را که میبستی
تمام میشد تپشِ این مرغ
در قفسِ سینه.
فقط نمیدانی
درد بدون تو
چگونه به زندگی ادامه
خواهد داد؟!
–
سیمرغی میشود با بالهایی عظیم
خیالم در شعلهها
شرارهای در پس شرارهای،
رنگی هم آغوش رنگی،
طرحی درآمیخته با طرحی.
تو چرا نگفته بودی
پرواز
بیبدیلترین اتفاق میان ما خواهد بود
و فاصله
نسیمیست پیچیده میان پرهای پروازم؟!
–
عشق که باشد
گردبادها، نسیمی خنکاند
گردابها، چرخش زیبای امواج دریا
سیلابها، عجلهی رودخانه برای رسیدن به دریا
عشق که باشد
مردابها پر از نیلوفرند
و تالابها پر از سنجاقکهای زیبا.
–
و مرگ
شیرینتر از شیرآغوز میشود گاهی.
–
حتی اگر سنگی شوی و
بر سینهی کوچکم بنشینی
دوستت دارم.
اما دیگر لانهام را
روی درخت خانهات نخواهم ساخت.
–
بگذار
همهی اختیارهای آلوده به جبر،
آغازهای آلوده به پایان،
پرندههای آلوده به قفس را
از چشمهایمان بزداییم
نکند
دریا زندانِ ماهیهاست
و آسمان قفسِ ستارهها
و آب در سلولی انفرادی
کیلومترها زیر زمین
گرفتار شده؟
نکند باز تو چیزی میدانی و
سکوت کردهای؟
بیا این بار
با هم میان خواب و رؤیا دود شویم.
–
تمام شب صدای افتادن میآمد
درختها افتادند،
جنینها سِقط شدند،
کوهها در دامن دشتها فرو ریختند،
شهابسنگها از آسمان سقوط کردند،
و تو
از چشمهای من افتادی!
من اما
دلم میخواهد
سرعت افتادنت را حساب کنم
فقط کاش میدانستم
به چه عمقی از وجودم سقوط کردهای
تا بر زمان سقوطت تقسیم کنم.
تا سرعت انفجار بزرگ
این بار کمی دقیقتر محسابه شود!
–
و عشق
تندیسی رویایی ساخت از تو
در نگاه من!
–
حتی اگر
چشمهایت را برای همیشه ببندی
تا درد فرو بنشیند
درد اما،
به غمِ عزیزانت میافزاید.
پایستگیاش را میبینی؟!
–
و شاطر نانوایی بود که میگفت:
ما خمیری هستیم
در تنور زندگی.
بعضیها فطیر میشویم،
بعضیها میسوزیم،
بعضیها برشته میشویم،
بعضیها هم کنجدی!
–
اسبی سفیدی که میتاخت
میان رویاهایم،
شعری بود که برای تو باید مینوشتم.
–
درد
آغوشی شده بود
جا مانده در آغوشی،
بوسهای بر رگهای کبود دستهایی لرزان
نقابی از لبخند به وقت خداحافظی
و گرمای ناچیز پتویی مسافرتی
دور تناش!
خودم را در آغوش قویترین مرد کودکیهایم
که زمان بدجور به آن تاخته بود
جا گذاشتم.
هنوز هم باورم نمیشود
باد پیچیده لابهلای شاخههای بیبرگ تاک
تهدیدی جدیتر بود برایش از
زمینی که از خواب برخاسته بود!
با پاهایی
که سنگینی خانهی کودکیهایم
به آن زنجیر شده بود
به سمت ترمینال راه افتادم!
بلیتم را اما
باد با خود برده بود.
و دردی به جا گذاشته بود
که شدتش بیشتر از عدد ده بود!
–
میلغزند
سایههای لرزان عشقی دور
بر تهماندهی فنجانی قهوه!
–
همچون آدم برفی
که با طلوع آفتاب
به سمت رود جریان مییابد.
و زغال چشمان و شاخهی لبهایش
جا میمانند،
قلبمان در کلبهی عشق جا میماند!
–
زن خودش را به آب سپرده بود
هیچ کس نفهمید
وزن غمهایش بود
که او را به کشتن داد
یا آموزش شنای مجازی!
–
شعرِ من
کلبهای چوبیست
که درهایش همیشه باز است به روی تو.
–
پاهایی
که در آغوشِ دستها خزیدهاند
و سری گذاشته بر آنها!
شاید این آخرین تصویر است
از یک زندانیِ عشق!
–
هوای تو بود
لابهلای نفسهایم میپیچید و
معجزهی دستهای تو بود
تندیس مرا تراشید.
پله پله پلی ساختم
برای رسیدن به سبزیهای دستت
برای رسیدن به دستهای همیشه سبزت
نمیدانستم پلی میشود
برای گریختن از تو به تو!
–
هنوز هم که در آینهی چشمانت
غرق میشوم
تو را میبینم
که بال به بال پرستوها داده و
بر فراز شهر دور میشوی.
–
بیا
در چشمهای همدیگر گم شویم
که گاهی
گم شدن، پیدا شدن است و
نبودن، بودن
نرسیدن، رسیدن
و مسیر همان مقصد!
–
و کاش رد صدایت را
بر قار قارِ کلاغی نشسته بر لب ایوان
جا گذاشتی
که شعر “کلاغه به خونهش نرسید”
بزرگترین دروغی بود
که شنیدیم ما
گاهی خبرها سریعتر از سرعت نور
مخابره میشوند!
–
و شاید عشق
دور شدن خورشید بود از سرزمین ما
در نظریهی انبساط کیهانی!
–
عشق
شاید تنها سفریست
از انسان به انسانی دیگر
که همیشه دست پر خواهی بود
حتی در ناکامی!
–
عکس از مرتضی یوسفی




آخرین دیدگاهها