دم صبح حس کردم اتاق خیلی روشنه، چرا لامپها رو خاموش نکرده بودند قبل از خواب؟ پا شدم برقها رو خاموش کنم، که دوباره بخوابم؛ دیدم هوا روشن شده!
تازه یادم آمد با چه حال بدی خوابیده بودم دیشب، و فکر کردم برگشت زود هنگام به شرایط تلخ این روزها و بنبستی که هر چه تلاش میکنم راه حلی براش پیدا نمیکنم، درد دارد،
آن هم نهایت درد…
نه کسی که این جملهها را دیوارنویسی کرده میشناسم، نه عکاس را.
اما استیصالی که در این جملهها هست را خیلی وقتها با تمام وجود حس میکنم، مثل همهی آدمهای دیگر. موقعیتهایی هست که نمیشود دورشان زد، نمیشود نادیدهشان گرفت، نمیشود از آنها فرار کرد. باید چشم در چشمشان ماند تا بالاخره راهی برای برون رفت از آنها پیدا کرد. موقعیتهایی که درد دارند، خیلی درد.
باید اعتراف کنی که کم آوردهای، به بنبست رسیدهای. از هر سمت که میروی با کله به دیوار میخوری. شرایط هر روز پیچیدهتر میشود، مبهمتر و تو با وجود همهی تلاشهایت مستاصلتر!
اینجور مواقع فقط میتوانی به خودت بگویی: تلاشت رو میبینم، دمت گرم، ناامید نشو، یاد بگیر حلشون کنی، سخته، درد داره، بارها زمین میخوری، زخمی میشی اما مگه راه دیگهای هست.
ادامه دادن رو نه از سر استیصال که با قدرت انتخاب کن دختر.
ادامه دادن رو نه صرفا به خاطر خودت، بلکه برای نشون دادنِ مقاومت در روزای سخت انتخاب کن.
ادامه دادن رو نه از سر اجبار که برای رشد از این زخم و عفونت که ممکنه ریشه در کودکی، ژنتیک، تغییرات هورمونی و حتی اشتباهی آنی هر کدوم از اعضای تیم داشته باشه، انتخاب کن.
هیچ چرایی وجود نداره.
هیچ سرزنشی وجود نداره.
تنها با پرسشگریِ درست، یادگیری، همدلی و صبر میتونی این مرحله رو پشت سر بذاری. مهم نیست به چه دلیلی در چنین شرایطی قرار گرفتین، مهم اینه بتونین با کمترین آسیب از اون عبور کنین حتی اگه طول بکشه این پروسه. همین که اطمینان داری راهحلی پیدا میکنی عالیه.
فرمول حل مسئلهی هر کسی در ذهن خودشه، کلیدش تو جیب خودشه. و تو باید پیداش کنی و میدونم پیداش میکنی.




آخرین دیدگاهها