هنر رها کردن

آسمانِ امروز آبی و زیبا بود با کلی ابر سفید پاره پاره. از بس هوا آلوده بود این مدت که باید روزهایی که هوا خوب بود را اعلام می‌کردند. می شد از پنجره، برفی که روی کوه نشسته بود را به وضوح دید. تابش نور خورشید روی قسمتهایی از کوه، منظره رویایی ساخته بود.

اما شنیدن خبر تعطیلی فردا آن هم بعد از تحمل آنهمه آلودگی و خبرهای اقتصادی و اعتصاب‌ها و… مگر رمقی برای آدم می‌گذارد.

 

چند روزی‌ است که کلیپی از اجرای خانم “آرینا شیلو” در فضای مجازی منتشر شده که ذهنم را بدجور به خودش مشغول کرده. جدای از تفسیرهای متفاوتی که از این اجرای حدودا سه دقیقه‌ای می‌توان کرد، نکته‌ای که برایم جالب بود ارتباط دادن این اجرا به فیلم “استاکر” از تارکوفسکی بود.

 

استاکر فیلمی دیالوگ‌محور و علمی_تخیلی است که عمیق‌ترین لایه‌های درونی را تحلیل می‌کند‌.‌ از منطقه‌ای ممنوعه و اتاق رویای آن که برخلاف دنیای واقعی رنگارنگ است، می‌گوید. استاکر راهنمایی‌ست که انسان‌های از همه جا رانده شده و درمانده را بصورتی پنهانی به منطقه می‌برد در حالیکه خوب می‌داند تنها عمیق‌ترین خواسته‌ها و آرزوهای انسانی، آن هم در صورت داشتن ایمان، برآورده می‌شود و نه آنچه به زبان می‌آید. در واقع قدرت ضمیرناخودآگاه نسبت به خودآگاه به خوبی مشهود است. قدرتی که استاکر و همکارانش را از رفتن به داخل اتاق آرزو می‌ترساند.

 

یادمه همین چند وقت پیش تو اوج ناامیدی پستی را در اینستاگرام استوری کردم، با این مضمون که خدایا من را از راهی را که با امید رفتم، با ناامیدی برنگردان.

 

امروز که وضعیت کلی‌ام را تحلیل می‌کردم، بعد از پایین آمدن از نقطه‌ی اوج فعالیت‌ها و شرایط دستم، حداقل انتظاراتی که داشتم برآورده نشد.

امروز فکر کردم زمان بازگشت به ادبیات است. دیگر نه زمان و نه شرایط جسمی، اجازه‌ی از این شاخه به آن شاخه پریدن را می‌دهد‌. روند ملایمی را در تدریس ساز کوبه‌ای جلو می‌برم که کفایت می‌کند.

 

به راهی که این مدت طی کردم، نگاه می‌کنم، می‌بینم راهی را که به صرف داشتن شرایط حمایتی بیشتر پررنگ‌ کرده بودم را دارم برمی‌گردم! هرچند تاثیر محیط را همچنان پررنگ می‌دانم. ولی الان چاره‌ای نیست و گله‌ای هم نیست همینکه هنوز در مسیر هستم، عالی‌ست. به هر حال هر مسیری ویژگی‌ها و استعدادهایی می‌طلبد. درست است که می‌توان بر محدودیت‌های جسمی غلبه کرد ولی واقعیت اینجاست که الان و در این شرایط هیچ‌کدام از آنها آنقدر برایم برجسته نیستند که بخواهم چنان انرژی‌ای برایشان بگذارم. فقط سعی می‌کنم ساز زهی‌م را به جایی برسانم که بتوانم اجرای خوبی داشته باشم حتی شده در خلوت. بعدها به کنسرت و تک‌نوازی و تدریس فکر می‌کنم.

طبیعتا خیلی از برنامه‌هایی که امسال قرار بود پررنگ‌تر باشند، لااقل امروز و در چنین جایگاهی که هستم کمرنگ‌تر شده‌اند. و خیال هم ندارم فشار خاصی به خودم بیاورم برای رسیدن زود هنگام به آنها که مثل میوه‌ی کالی هستند که باید منتظر رسیدنشان بود بدون شتاب، بدون اضطرار و البته با مهر و محبت و لبخند.

 

و شاید مثل فیلم استاکر که معجزه نه در راه رفتن دختر که در حرکت دادن لیوانِ روی میز توسط دختر اتفاق افتاد، خواسته‌ و میل درونی من به سمت دیگری‌ست. چقدر عجیب هستند خواسته‌های درونی و واقعی آدم‌ها.

 

یادمه در آخرین نشست حضوری ادبی بصورت عجیبی دلم گرفته بود. در تاریکی، پرتو نوری دیدم که باعث شد پررنگ‌تر برگردم به دنیای ادبیات. اتفا‌ق‌های دیگری در دنیای موسیقی افتاد که می‌دانم ترم بهار تک جلسه‌ای خواهم بود.

 

عجیب نیست حدودا سه ماهه اول سال شروع به ایجاد تغییراتی کردم، آنقدر مصمم بودم که کشیدن تابلوی رنگ روغنم را چند ماه به تاخیر انداختم، و حالا دارم قدم به قدم راه رفته را برمی‌گردم!

تا چند وقت دیگر، همه چیز به حالت اول باز خواهد گشت اما واقعیت اینجاست که چیزی تغییر کرده. من آدم سابق نیستم.

 

می‌دانم زمان کوتاه است و باید متمرکزتر پیش رفت.

و هنرِ رها کردن را باید باز به کار برد‌…

 

و در نهایت زیر سایه‌ی جنگ و قیمت بالای دلار نوشتن فقط یک فکر ناآرام می‌خواست!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *