بعضی وقتها وضع طوری است که انسان مجاز است، پلهای پشت سرش را خراب کند و دیگر باز نگردد.
کتاب ابله، داستایفسکی
.چقدر سخت است وقتی که نه راه پسداری، نه راه پیش و ناچاری حرکت کنی، انتخاب کنی! وقتی که در چنان منجلابی گرفتار شدهای که مجبور به انتخابی، انتخابی که حتی به آن راغب نیستی. اما چارهی دیگری نداری و باید ادامه دهی. انگار راه به تو میگوید: همینه که هست.
به نظرت گذاشتن این راه جلوی پایت عادلانه نیست. میخواهی فریاد بزنی چرا؟ میخواهی در را به هم بکوبی و بگذاری بروی. میخواهی بزنی زیر همهچیز. اما میدانی که نمیتوانی جلوی دنیا بایستی. دنیا راه خودش را میرود، کار خودش را میکند. و برای تو و احساست تره هم خُرد نمیکند. تو ناچاری انتخاب کنی و عواقبش را هم بپذیری. تو انتخاب میکنی و پیه همه چیز را به تنت میمالی. حتی قضاوتهای ناعادلانه را. هرگز کسی نمیفهمد که تو چه دردی کشیدی و چه ناعادلانه بار همه چیز را به دوش کشیدی، حتی بار کسی که نبودی اما ناچار شدی نقشش را بازی کنی. و ناچار شدی چنان خوب هم آن نقش را بازی کنی که همه باور کنند، حتی خودت. تراژدی دردناکی است اما گریزی نیست.




آخرین دیدگاهها