چای نطلبیده

دوره اول فیزیوتراپی که می‌رفتم بعد از جنگ دوازده روزه بود. یادمه با هر صدای بلندی که می‌شنیدم وحشت‌زده می‌شدم. یک بار که صدا خیلی بلند بود. در نهایت استیصال که مانده بودم چه کار کنم، به صحبت‌های داخل سالن گوش دادم. وقتی متوجه شدم شرایط عادی است آرام و بی‌صدا زدم زیر گریه. دوره رو به دلیل درد زیاد و مسائل دیگه رها کردم.

بعد از آن، دو دوره‌ی غیرمنتظره‌ی دیگه را شروع کردم.

گاهی زیر دستگاه کتابی برگ می‌زدم، گاهی از شدت خستگی خوابم می‌برد، گاهی زمان کند و کشدار می‌گذشت، گاهی صدای خروپف ضعیفی از کابین بغل دستی می‌آمد. گاهی که منتظر اسنپ بودم گپ‌وگفت کوتاهی با عزیزی اتفاق می‌افتاد. آقایی که بازنشسته بود و از عروس و پسرش گفت که تازه جابه‌جا شده بودند. چون فکر کرده بودند زاغ سیاهشان را چوب می‌زنند، خانم مسنی که سال‌ها قبل دکتر به او گفته بود: “هر موقع خواستی از درد گریه کنی برو قبرستون گریه کن!” و این جمله روزها من را به خودش مشغول کرد!

بیشتر از هر چیزی اما دلم می‌خواهد از این لیوان چای و بسکویت کنارش بنویسم. از اینکه آدمایی هستند که شاید در ظاهر جایگاه اجتماعی بالایی نداشته باشند اما دل بزرگی دارند. کسانی که درد آدم‌ها را، خستگی و حال نداریشان را می‌فهمند و هر آنچه که از دستشان برمی‌آید را با نهایت سخاوت انجام می‌دهند.

می‌خواهم این تصویر
پررنگ‌ترین تصویر از ما‌ه‌های گذشته‌ باشد برایم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *