امسال کمتر از هر زمانی به کلبهی کلماتم سر زدم. به خاطر شروع کمانچه و تدریس تنبک، بیشتر و بصورت رادیکالی متمایل به موسیقی شده بودم. بگذریم که در اوج شلوغیها درگیر فیزیوتراپی شدم. در کنار همه سختیها و دلتنگیهای آن دوره برای نوازندگی، آهنگسازی جدیتر شد و جهان موسیقیاییام وسیعتر.
امشب که بعد از مدتها، گشتی در سایت زدم و مطالبی را خواندم. راهی که پشت سر گذاشتهام را دیدم و به نوعی خودم را در آینهای از جنس کلمات. و اینجا بود که متوجه شدم سالروز تولد سایتم را فراموش کرده بودم!
بعضی اتفاقها و تاثیر آنها را مگر میتوان نادیده گرفت. یا از دوستیهایی که بواسطهی آنها رقم میخورد، آدمهای امنی که به زندگی تو راه پیدا میکنند، و درهایی که به روی تو باز میکنند چشمپوشی کرد. برای همین تصمیم گرفتم به این بهانه کمی بنویسم.
خوشحالم که “نوشتآرا” برایم آنقدر امن هست که از خودم بنویسم و از هر آنچه که از گفتنش واهمه دارم. از خودم بنویسم و از ترس و تروماهایم، از امید و آرزوها، از شکست و شکستنها، از زخم و چسب زخم و بخیه زدنها، از شعر و داستان و موسیقی و نقاشی، از زندگی و هنر زندگی کردن و هنر فکر کردن و خلق کردن.
خوشحالم که با کمک نوشتن رها میشوم، رها میکنم، تیمار میکنم زخمهایم را و چشم میدوزم به آیندهای رویایی.
اگر روزی نوشتم:
“دو سال و یک ماه و ٢٧ روز و
١٢ ساعت و ٢١ دقیقه
طول کشیده بود تا روی پاهام بایستم،
تا با قلبی یخ زده، صورتی سنگی و صدایی گرفته به سرزمینی که هرگز برای من نبود نگاه کنم، جزئیاتش را به خاطر بسپارم، دوستداشتنیهایش را بیشتر دوست داشته باشم، خاطرههایش را مرور کنم
و بگویم هنوز دوستت دارم، حتی اگر دیگر در هوایت نفس نکشم.
و من نگاه کرده بودم، بیآنکه چشمهام خیس شود.
حرف زده بودم، بیآنکه صدام بلرزد یا آن گولهی سنگی توی حلقم منفجر شود.
نفس کشیده بودم، بیآنکه نفسم بند بیاید و قلبم بایستد.
فقط نیمه شب به تاریکی پشت پنجره و پولکهای چشمک زن روی دامن شب زل زده بودم و با گزیدن انگشت، فریادی خفه کشیده بودم. فقط همین.
و من بالاخره عبور کرده بودم.”
قطعا بخشی از این موفقیت به خاطر وجود سایتم بوده. و اگر روزی متوجه شوم، مطالبم حتی برای یک نفر الهامبخش بوده، قطعا لبخند خواهم زد.
تولدت هزاران بار مبارک!
همیشه چراغت روشن
کلبهی کلمات!
عکس: آقای سعید قائدی



آخرین دیدگاهها