دوست عزیزی آخر شب زنگ زد!
کمی نگران شدم.
آنقدر آشفته بود که فقط خواسته بود با کسی حرف بزند. سعی کردم شنوندهی خوبی باشم و با تمام وجودم کنارش باشم.
در فصلی از کتابِ زندگیاش بود که زیستش از حالت تعادل خارج شده بود و گویی دست به تکهچوبی رسانده بود برای نجات در دریایی طوفانی که هر آن ممکن است موجی بیاد و تنها تکیهگاه و تنها امیدش را ببرد!
کلی حرف زدیم. یاد تجربههای مشابهی که داشتم افتادم. روزهای سختی که فکر میکردم هرگز تمام نمیشود، تاریکیِ غلیظی که در آن نفس میکشیدم، یا بهتر بگویم نفس نمیکشیدم. شبهایی که کارم گریه کردن بود. عصرهایی که شبیه هیچ عصری نبودند، در غباری از غم گم شده بودند. و سختتر از همه انتظارِ دردناکی که برای روزهای تاریکتر باید میکشیدم!
رنگها را میدیدم اما آنقدر دور بودند که گویی از من و زندگیام گریخته بودند، بوها را حس میکردم ولی برایم بیمعنی شده بودند. همه چیز را از پشتِ عینکی با فیلتر رنگ و بو و طعم میدیدم و میشنیدم و میچشیدم!
به آدمهای دوروبرم نگاه میکردم و میدیدم همه در حال دوندگی هستند. انگار فقط من بودم که زمان برایم فریز شده بود، فقط من بودم که زندگیام از حالت نرمال خارج شده بود.
به آدمها نگاه میکردم و با خودم میگفتم یعنی میدانند که خیلی خوشبختند، همینکه در چنین شرایط بغرنجی نیستند خودش سعادتی بود از نظرم.
البته که نمیدانستند، مثل خود من در خیلی از روزهای معمولی زندگیام.
به آدمها نگاه میکردم و فکر میکردم از کجا معلوم شاید خیلی از همین آدمها شرایطی مشابه یا حتی سختتر از من داشته باشند. اصلا مگر کسی متوجه عمق درد من میشود که من به درد دیگری پی ببرم؟!
خلاصه اینکه مردهای متحرک شده بودم.
مردهای که همه انتظار داشتند وظایفش را درست و به موقع انجام بدهد! و هیچ کس نمیدانست نفس کشیدن، راه رفتن، حتی غذا هم کار شاقی بود برایم.
ادامه دارد…
تصویر:
سنگهایی که قلب شدند
یا قلبهای که سنگ!




آخرین دیدگاهها