چقدر تغییر کردهام
و چقدر خوشحالم.
وقتی به مرور زمان، چنان دژِ استوار و زیبایی ساختهای که کمتر کسی توانِ ورود به آن را دارد،
وقتی اقیانوسی چنان وسیع شدهای که هیچ سنگریزهای توان بهم زدنِ آرامشت را ندارد.
وقتی بر چنان قلهی مرتفعی ایستادهای و در تندباد، چنان محکم، استوار و آرام که به معجزه مانندی،
به خودت تبریک بگو که جای درست ایستادی.
به خودت تبریک بگو که ارتفاع تو را رویینتن کرده است.
به خودت تبریک بگو.
تصویر:
برق اتاق که خاموش شد، سایهی گلبرگهای پوتوسِ روی پنجره بر دیوار افتاد.
میبینی؟
حتی گلبرگها هم بخشهای تاریکی دارند!
برقهای هال که خاموش شدند، تنها تکههای محوی از آسمان گلخانه خودنمایی میکرد. و چنان سایههای کشیده و درهم برهمی از گلبرگها بر سقفِ اتاق افتاد که تفکیک آنها از هم سخت بود.
و من به نورهایی که میتابیدند در جهات مختلف و سایههای متفاوتی که خلق میکردند، فکر کردم.
و من به بخشهایی از یک واقعیت که متأثر از زاویهایست که نور به آن میتابد، فکر کردم.
و من تهِ همهی درنگها و مکثهای زندگی به انسان فکر میکنم که تا رسیدن به آنجا که باید، چه راه صعبالعبوری را باید طی کند.
جای افلاطون خالی بود، افلاطون با دنیایِ مُثُلی و دوگانهاش!
بگو چه نوری، با چه زاویهای بر تو تابیده تا بگویم چگونه به نظر میرسی و چه تاریکیهایی داری؟




آخرین دیدگاهها