هنر بزرگی‌ست چگونه خداحافظی کردن!

 

 

شاید دردناک بودن بعضی پایان‌ها به این دلیل هست که آن عزیز بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ گفت‌وگویی و شاید به صرف ذهنیت خاصی، موقعیت خاصی، توقعی نابه‌جایی و یا حتی سوءتفاهمی چنین تصمیمی بگیرد.

 

قبلا در چنین موقعیتی هزار چرا سراغم می‌آمد. اما این روزها فکر می‌کنم یکی از نشانه‌های بلوغ فکری و اجتماعی همین است که به هر دلیلی رابطه‌ای را می‌خواهی تمام کنی، به درستی یا به اشتباه، لااقل تا آخرین لحظه احترام‌‌ها را نگه داری. و خط بزرگی روی شخصیت خودت و همه‌ی آنچه دوستی نامیده‌ می‌شود، نکشی. برای همین رفتن‌های بی‌دلیل برخی عزیزان را راحت‌تر می‌پذیرم. و بیشتر از آنکه به دنبال دلیلی دوروبر خودم بگردم، به برخورد اشتباه آن عزیز فکر می‌کنم و اینکه رابطه، بیشتر از هر چیزی بر گفت‌وگو استوار است و اگر کسی نخواهد ابتدایی‌ترین اصول دوستی را رعایت کند چه بهتر که زودتر برود.

 

این روزها آمدن و رفتن آدم‌ها را

نرمال‌ترین حالت ممکن در زندگی می‌دانم.

و سعی می‌کنم با کمترین آسیب از آن بگذرم.

و خوشحالم این قبیل دوستی‌ها خیلی طول نمی‌کشند که بخواهند آسیب بیشتری برسانند.

 

هنر بزرگی‌ست

چگونه خداحافظی کردن.

 

+++

 

یه روزی دوست داشتم تو اون جمع باشم.

آنها هم از حضورم خوشحال بودند.

 

یه روز دوست داشتم از همون جمع بیرون بیام!

چون برخی برخوردها به نظرم نپخته آمد

و ممکن بود در آینده ایجاد مشکلاتی کند.

برای همین منتظر فرصتی بودم

بدون اینکه دل کسی رو بشکنم، بیرون بیایم.

 

یه روز از همون جمع بیرون آمدم

خود آنها زمینه را چیدند. آن هم بصورتی ناپخته!

می‌دانستم بیشتر از آنکه رفتارشان

به من برگردد،

به ذهنیت خودشان برمی‌گردد!

 

عجیب نیست اینهمه تفاوت

در مدتی به این کوتاه!

 

و شاید زندگی همین است.

اشتیاق به حضور، تجربه کردن و اشتیاق به اتمام.

اما چرا اینقدر بد آن را به پایان رساندن

که دل آدم می‌گیرد؟!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *