جمعه‌ای دیگر

روز پرمشغله‌ای را گذرانده‌ای. به خودت که می‌آیی، می‌بینی بقیه سراغ کاری اضطراری رفته‌اند و تو تنهایی مانده‌ای. چند فایل را گوش می‌کنی و نگاهی گذرا به چند پی‌دی‌اف می‌اندازی.

آهنگ بی‌کلامی را انتخاب می‌کنی. فکر می‌کنی چرا اینقدر غم دارد، آن هم بدون هیچ کلامی؟! شاید به خاطر شرایط روحیِ خودت است! فکر نمی‌کردم در این شرایط روحی باشم.

به خودت می‌گویی این پنجشنبه و جمعه هم گذشت بی‌آنکه خستگی‌ام در رفته باشد.

آهنگ بی‌کلامِ دیگری را پِلی می‌کنی. حس می‌کنی سرشار از سرگشتگی است!

آهنگ قبل را دوباره گوش می‌کنی. درست حدس زده بودی. غم بزرگی در فضایِ آهنگ موج می‌زند و مشخصا به حالِ روحیِ من مرتبط نیست.

کی می‌گوید آهنگ بی‌کلام را می‌توان با هر حس و حالی ترکیب کرد؟!

درست است که کلام ندارد، در مورد مسئله‌ی خاصی صحبت نمی‌کند ولی بیشتر از هر کلامی، درگیرت می‌کند، تو بگو زمین‌گیر.

چنان تو را با خودش همراه می‌کند که تو را به فضا و اتمسفری که ساخته می‌برد.

 

همه می‌دانیم کلام گاهی محدودکننده است ولی وقتی فضا ساخته می‌شود تو با تمام تجربه‌ها و حس و حالت همراه می‌شوی، با همه‌ی وجودت!

آهنگ بی‌کلامِ نیروی جاذبه Gravitational Force هم خاص است.

عجیب حس می‌کنی در فضای بین ستاره‌ای هستی. خلاء، رهایی، در مدار بودن، شتاب، سکوت، صدا، عظمت، کوچکی، حرکت، حرکت و حرکت را حس می‌کنی.

دلت می‌خواهد بیرون بزنی از خانه مثل سیاره‌ای در منظومه شمسی که می‌خواهد از مدار حرکتش به دور خورشید بیرون بزند. فکر بدی هم نیست. بعد از یک هفته آلودگی هوا کمی راه رفتن می‌چسبد. دلت می‌خواهد جایی بروی. می‌توانی کافه‌ای بروی یا رستورانی.

کافه بلافاصله حذف می‌شود، حوصله‌اش را نداری، می‌ماند گزینه‌ی دوم. گرسنه هم که نیستی، پس رستوران سنتی حذف، می‌ماند فست‌فودی و سفارشی سبک.

سر راه به مغازه‌ی لوازم خانگی که تازه در محله باز شده، سری می‌زنی. دو خانم میانسال پیش پای تو وارد می‌شوند. پشت میز پیشخوان، سمت راست مغازه، دختری با صورتی تکیده و مرد جوانی نشسته‌اند. و کله‌هایشان گرم گوشی است. یکی از لاین‌ها را می‌گیری و تا انتها می‌روی، هیچ وسیله‌ای چشمت را نمی‌گیرد.

یاد ماگ‌های رنگی منگی و متنوع که همان ورودی پشت سر مغازه‌دارها بود، می‌افتی که به محض ورود چشمت را گرفته بودند ولی نگاهی گذرا کرده بودی و رد شده بودی.

انتهای مغازه مردی که شباهت زیادی به مرد پشت پیشخوان دارد در حال نماز خواندن است. دو لاین دیگر را هم نگاه می‌کنی. حالا دو زنِ میانسال از روبرویت می‌آیند. کمی خودت را کنار می‌کشی تا رد شوند. یکی به دیگری می‌گوید: دخترم می‌گه، مامان دوستام با مادراشون خرید می‌رن، هی می‌گن نخر. فقط تویی می‌گی دوست داری بخر.

لیوان زیبایی می‌بینی که خیلی نازک است، بی‌خیال خریدش می‌شوی. دلت می‌خواهد چیزی بگیری که حالت را بهتر کند، اما دست خالی بیرون می‌آیی.

به فست‌فودی که معمولا همراه خانواده میروی، می‌رسی، اما تو نمی‌روی!

هوا خوب است. پالتویِ نازکِ قهوه‌ای که ته کمد مانده بود و یادت نمی‌آید آخرین بار چه سالی از آن استفاده کرده‌ای را پوشیده‌ای. لحظه‌ای که پوشیدی به نظرت شیک و راحت آمد بر خلاف آن زمان‌ها، اما الان حس راحتی نداری و فکر می‌کنی واقعا نگه داشتن ندارد. هرگز در این لباس حس خوبی نخواهی داشت. باید ردش کنی برود.

آرایش نداری. و کیف چرم کوچکی را که معمولا کج روی شانه می‌اندازی برای بیرون زدن‌های یکدفعه‌ای، نیاورده‌ای.

ولی هیچ کدام از اینها آنقدر برایت غیرمعمول نیستند که معذبت کنند. بعضی روزها را حتی بدون آرایش بیرون می‌روی که به آنچه جامعه می‌پسندد نه گفته باشی. کلا جزء زنانی هم نیستی که خودت را مقید به پوشش خاصی کنی و این روزها هم واقعا هر کسی هر چه دوست دارد می‌پوشد. گاهی حتی با کیف پول کوچکی بیرون می‌زنی، یا کارتی در جیب.

 

پس چرا یکی بعد از دیگری گزینه‌ها را رد می‌کنی. تقریبا داری به خانه می‌رسی و هنوز جایی را انتخاب نکرده‌ای!

نکند تنهایی رفتن برایت سخت است؟ اما مگر بار اولت است! هر چه بیش‌تر کنکاش می‌کنی، کمتر به نتیجه می‌رسی.

عجیب اینکه دلت می‌خواهد حتی در حد یک ربع هم شده جایی متفاوت از خانه وقت بگذرانی!

به سوپری نزدیک خانه می‌رسی ساندویچ سرد و بطری کوچک آب معدنی می‌گیری!ساندویچی سرد در شبی پاییزی!

برمی‌گردی خانه و در محوطه، جایی که کسی مزاحمت نشود می‌نشینی و بسته‌ی ساندویچی که میلت رویش نیست را باز می‌کنی!

تازه دستگیرت می‌شود چرا تن به رستوران رفتن نداده‌ای.

بی‌حوصله‌تر از آن بودی که تن به مراورده حتی در حد سلام بدهی! و سختت بود با این سطح انرژی پایین با کسی ارتباط داشته باشی. گویی لباسِ روحت چنان ناراحت بود که تابِ هیچ فضای بسته و اجتماعی را نداشتی!

خب لااقل به این نتیجه می‌رسی سرزنده‌گی حتی به صورت نقابی موقت هم چقدر کمک کننده است و تو را به محیط‌های دیگر وصل می‌کند.

و به این نتیجه می‌رسی که نباید تن به حال بد داد، همینکه بپذیری‌اش و سرکوبش نکنی کافی‌ست که سطح انرژی پایین هم مثل ابری در آسمان گاه هست و گاه نه، گاه حتی زندگی‌ات را سرشارتر از خلاقیت می‌کند و به خودت نزدیک‌تر و البته که گاه آسیب‌رسان است. اینجور مواقع باید صبور بود، تا بگذرد…

به مناسبت پیدا کردنِ مشکل، چند گاز به ساندویچ می‌زنی و به خانه برمی‌گردی.

 

تصویر: برگ‌هایی در جوی آب،

نزدیکِ جوانه‌هایی که از دل درختی قطع شده روییده بودند!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *