دوست دارم به خودم بگم شهلا دمت گرم. سنگ تموم گذاشتی، از عهدهش براومدی. اصلا مهم نیست جزئیات مسئله، همینکه کار رو به سرانجام رسوندی عالیه. همینکه کم نیاوردی بعد از اینکه لااقل سه بار بدجور زمین خوردی و تقریبا از صفر شروع کردی تو همین مدت کوتاه سه چهار ماهه، همینکه بدون غرور از هر کسی که تو این وادی بود نکتهای یادت گرفتی، شاگردی کردی، همینکه قدم اول رو برداشتی و ناکافی بودن در کار رو پذیرفتی و همون “ناکافی” رو که دو هفته روت نمیشد ارائه بدی ارائه دادی، اونم نه یه بار، بلکه بارها و بارها، همینکه برای داشتن حال خوب، دیگه دنبال فتح قلهها و دشتها نیستی، لحظهها رو دنبال میکنی و میدونی قلهها منتظرتند، دمت گرم.
فکر میکنم اینا بخشیشون به تجربه زیسته آدم برمیگرده و بخشیش به شرایط سنی آدم.
از یه سنی به بعد تو دوندگیهات رو کردی، بدست آوردنیهات رو بدست آوردی یا حتی بدست نیاوردی، از دست دادنیهات رو از دست دادی و قاعدتا به ثباتِ نسبیای میرسی، بگذریم که تو شرایط اجتماعی و اقتصادی کشور ما هر روز مثل کسی که تو آب میافته و باید کلی دست و پا بزنه تا غرق نشه، همچنان در تکاپو و چه کنم، چه کنم، هستیم. طوریکه سن مهاجرت در کشور داره بالا میره!
یعنی درست زمانی که باید نفس راحتی بکشی و در سایهی دستآوردهات لحظهای بشینی و خوش باشی، خیلیها دارن میرن از صفر شروع کنن!
اما در کل میانسالی در کنار همهی زخمهایی که برداشتی و میدانی برخواهی داشت، در کنار نگرانی پیری پدر و مادر و دلنگرانی برای بچهها و… درک عمیقتری از زندگی به آدم میده. صبورتر میشی، حتی با وجود زخم عمیق و بازِ روی تن و بدن، روح و روانت لحظهها رو درمییابی. چون میدونی فقط همین لحظه رو داری، خوشبختی دویدن دنبال خواستهها نیست که فقط مسیر و لذت گذشتن از مسیر رو از دست میدی، خوشبختی همین لحظهس، همین لحظه که داری مینویسی، حس میکنی، یه لحظه معمولی زندگی، یه لحظهی خیلی خیلی معمولیِ زندگیه.




آخرین دیدگاهها